خورشید که میگیره همه یه جوری دست و پاشون روگم میکنن و همه جا همه از ترس م یلرزن تو قصر هم همینطوره و فقط ژنرال جرات میکنه حرف بزنه و بگه این یه نشونه بدبختیه

ارتش دامول هم از ترس مستثنا نیست و موپالمو میگه بابام میگفت وقتی خورشید میگیره شاه میمیره

بقیه در ادامه مطلب

قسمت پنجاه و دوم : زمینه های برکناری تسو

 

در رابطه با کسوف رخ داده همه به نوعی ترس برشون مستلی میشه و فلسفه های گوناگونی ارائه میشه در بویو که ژنرال هوک چی به گوموا میگه بیاید قربان نگفتم باید شما بیاین سر کار اینقدر نیومدین تا خدایان غضبمون کردن . تسو و مامانش هم که دست و پاشون رو کم کردن و وزیر بالگوئه میگه این نشونه بدبختی و بلاست از همه بدتر و نگرانتر خرزوخانه(وزیر بو) که بشدت نگران آینده بویو میشه مخصوصاً با این پیش آمد

در بین دامولیها هم همین رویه طی میشه و موپالمو میگه پدربزرگم میگفت وقتی خورشید میگیره یا یه کشور نابود میشه یا شاهی میمیره

اما بشنوید از تفسیر خرافاتی یومی یول در مورد این پدیده که وقتی بهوش میاد به جومونگ مگه نترس این کسوفه الان خورشید درست میشه و نشونه اینه که قوم قدیم خوردشیدش افول کرده(بویو) و یه قوم جدید به وحود میاد.خرافات آخوندیت اونموقع هم وجود داشته و چقدر درسر برای مردم درست میکرده

بعد از یومی یول نوبت مأوریونگ میشه که بره تو غش ولی نم نم میره ییهویی نمیره

سویا هم سریع میره دست یوهوا رو میگیره از تخت میکشدش بیرون و میگه بیان ببین خورشید اف شده

ملکه هم میره پیش مأوریونگ میگه زود برامون تفسیر کن ببینم چه خبره مأوریونگ هم میگه فقط همین بدونید که بدبخت شدیم رفت و شومی سایه اش رو روی بویو انداخته و اسباب مکدر شدن خاطر ملکه رو فراهم میکنه

یونگ پو هم بی خیال و بی خبر از ماجرا ، رویاهایی که دیشب در اثر شرب خمر بالا داشته رو در خواب مییبینه که ماجین میاد و تمام ماجرا رو براش میگه که اونهم بین خواب بیداری یه کم نگران میشه

در بونگه موپالمو و موسونگ در مورد نابودی شاه و قبیله که نشئت گرفته از کسوفه فلسفه بافی میکنن که موسونگ میگه شاید این بلاهه سر خودمون نازل شه بیا در ریم موپالمو هم جوش میاره و میگه تو دوباره آیه یاس خوندی هدف ما خواست خدایانه و نیتمون هم خیره دفعه دیگه نبینم از این در وریها بگی

 

همین موقع جومونگ هم برمیگرده اردوگاه و میگه نترسید که خبرهای خوب تو راه برید همه رو خبر کنید میخوام برم روی منبر سخرانی کنم

همه جمع میشن و جومونگ هم به تفسیر علائم کسوف میپردازه و در یه سخنرانی حماسی میگه اینها نشونه اینه که یه ملت جدید میخوایم بزنیم و خدایان هم تایید و خورشیدمونو توی آسمان افتتاح کردن که از همه خوراشید (برین تو بر جمع مکسر) سرتره ما هم باید دست به کار شیم . خلاصه همه روحیه میگیرن تا به هدف والایی که دارن برسن

گوموا هم که تا الان زده بود توی بی خیالی با پیش اومده عارضه کسوف یاد حرفهای ژنرال هوک چی میوفته و کم کم فکر این میوفته در مورد پیشنهادش فکر کنه تا کشور نابود نشده

همین موقع یوهوا هم میره پیشش و در مورد کسوف میگه که گوموا میگه اینها هشدار خدایان به من بود که بی لیاقتیم باعث نابودی کشور میشه و باید یه کاری بکنم و بزنم پس گردن تسو که اگه اینطور ادامه پیدا کنه ممکنه خورشید کشورمون یه طوری خاموشه شه که دیگه حالا حالایها نشه روشنش کرد

تسو که اصلاً نمیخواد به خودش این اعلام بد و شومی کسوف رو بربتابونه در جلسه وزیران میگه میرید مخ مردم رو به کار میگیرید و میگه اینها نشونه اینه که من میخوام جانشین بابام شم وای به حالی کسی که این اتفاقات رو بد تفسیر کنه تا من تکلیفمو باهاش روشن کنم البته بیشتر نگاهها و منظورش معطوف ژنرال هوک چی بدبخته

ژنرال هوک چی هم میره پیش وزیر بو و میگه مردم خودشون میدونن که اینها نشانه بدبختیه اونوقت تسو همه رو خر فرض کرده میگه اینطور بهشون بگیم دفعه قبل هم این نشونه ها به وجود اومد یومی یول رفت جنگ شد و تسو اومد روی کار که از اون روز تا حالا یه روز خوش نداشتیم باید شاه رو برگردونیم سر کار تا کشور نابود نشده که وزیر بو میگه من میدونم نیتت خیره ولی الان قدرت دست تسوه دیگه تکرار نشه و از اونجا میره ولی بعداً که فکر میکنه میبنه ژنرال راست میگه

ماری و هیوبو از گیرو بر میگردن بونگه و به جومونگ پیام سوسونو رو میرسون و از اوضاع گیرو براش میگن جالب اینجاست که اینها در مورد کسوف چیزی نفهمیدن

سایونگ هم در مورد کسوف باب خرافه گویی رو برای سوسونو باز کرده که این یعنی شاه کار بدی کرده و مردم دیگه دوستش ندارن سوسونو که کیف کرده میگه حال تسو حتماً گرفته شده باید دید چه کار میکنه و میگه اثر کسوف برای ما چی داره سایونگ میگه خورشید ما خیلی وقته کسوف کرده باید با برنامه دوباره روشنش کنیم سوسونو هم نیشش باز میشه و میگه پس اینطوریه هر چی تاریکی باشه من تحمل میکنم

همین موقع سونگ ینگ هم با سربازهاش میاد اونجا و اوته رو دستگیر میکنه و به سوسونو میگه فکر کردی زیر آبی رفتی من نفهمیدم داری سرباز تعلیم میدی سوسونو هم میگه داشتیم محافظ تعلیم میدادم سربازمون کجا بود اگه دلت میخواد این محافظهامون خلع سلاح کن سونگ ینگ میگه اینها مهم نیست تو با جومونگ رابطه داری و میخواید برای من و بویو توطئه بچینید سوسونو هر چی میگه والا خواست کمک کنه قبول نکردم بلا اینطوره فاید نداره و سونگ ینگ میگه تا شک ام برطرف نشه شوهرت توی بریو زندانی میکنم .رییس پیل هم هر چی التماس اینو اونو میگنه فاید نداره

جلسه ای در این رابطه تشکیل میشه و رییس پیل که از مال دنیا همین یه پسر رو داره به سوسونو میگه باید بریم از جومونگ کمک بگیریم و بابای سونگ ینگو در بیاریم که سایونگ میگه نمیشه ما نقشه و استراتژی داریم و یون تابال هم میگه فعلاً باید ساخت و احساسی نمیشه عمل کرد که رییس پیل ناراحت میره بیرون

سوسونو هم میره جای همیشگی تا گریه هاشو بکنه

 

اویی و موگول هم که دعواشون با کوتاه اومدن موگول فیصله پیدا کرده بر میگیرن اردوگاه تا نتایج ماموریتشونو به جومونک خبر بدن که موگول به جسا میگه این بابا عقل درستی نداشت یا اون منو میکشت یا من اونو من هم بی خیال شدم کوتاه اومدم

اویی قضیه اومدن نماینده هان به بویو رو به جومونگ میده و میگه همین روزهاست که لشکرو وردارن بیان و اینجا رو روی سرمون خراب کنن

موگول هم که چند روز بود تو نخ مودک رفته بهش کادویی برای یادگاری میده و میره موسونگ هم که غیرتی شده میگه اون بابا چی گفت که مودوک میپیچوندش و موپالمو هم که بلد این مواقع چه بگه میگه من اگه جای مودوک بودم که تو رو ول میکردم میرفتم با موگول نمیدونم تو با این وضعت چی داری که مودوک پات ایستاده و من با این همه کمالات بی زن موندم

جومونگ و نفرات درمورد راههای دفاع و خنثی کردن حمله به بمب بست تاکتیکی میخورن و جسا هم قابلیت موگکو در پرتاب چاقو و استفاده از دارت رو برای همه نشون میده و میگه این آدم کشی خوبیه بفرستیمش بویو بره کلک تسو رو بکنه تا دیگه نخواد به اینجا حمله کنه جومونگ هم میگه شما هم انگار خیلی خوشحالین ما دعوامون سر لحاف مولاست اگه مادر و زنم اونجا نبودن که ما این همه مشکل نداشتیم خواهشن دیگه از این فکرهای خوب خوب نکنید

استاد چین هم از موندن خسته شده به یونگ پو غر میزنه و میگه اگه عرضه ندارین جومونگو بگیرن من برم خونمون به کار و زندگیم برسم یونگ پو میگه کجا میخوای بری این جا بمون جند روز دیگه تسو این طور ادامه بده همه قدرتشو از دست میده صبر کن وقتی من اومدم جاش با هم میریم جومونگو دستگیر میکنیم و به ماجین میگه برو چند تا از اون دختر خوشکلهامون برای این بزرگوارمون استاد کن دل باز شه

خورشید گرفتگی بدجور اسباب آشفتگی تسو رو سبب شده و برای تفسیر موضوع میفرسته تا ماوریونگ بیاد پیشش نارو هم میره پیش ماوریونگ و میگه بیا برو پیش تسو کارت داره و بهش میگه که اوضاع خطیه و اگه میخواد سرشو رو تنتش نگه داری نگه که خورشید گرفتی آثار سوئی داره

تسو هم به ماوریونگ میگه شنیدم خورشید گرفتگی نشونه شومی داره واز این حرفها راسته اونهم سرخ و سفید میشه و میگه غلط کرده هر کی گفته اینها تبلیغات دشمنه من خودم موضوع رو تفسیر کردم این یعنی اینکه شما قرار شاه بشین و خلاصه موضوع رو جمع میکنه

تسو که حسابی کیف کرده با سولان مهربون میشه با هم گل میگن و گل میشوند و همه چیز به خوبی پیش میره که حتی تسو میگه نیرو هم برای کمک به بابات میفرستم  و سولان حسابی احساساتی میشه. موهای سولان ییهو به جای بلند شدن باید بگیم حجم اوردن!!

تا اینکه هائوچن که رفته بود توی بازار تا ببینه مردم چی میگن میاد اونجا و میگه مردم همه دارن پشت شما حرف میزن که شما قدرت بابا رو هاپولی کردی و این بلاها داره سر ما میاد که همه چی خراب میشه

تسو هم نمیزاره صبح شه و همون شب افرادو میفرسته و میگه میرید یک یه یک کسانی که زر زدن رو میارین تا ببینم حرف حسابشون چیه

اونها هم میرن و هر کی رو میبین دستگیر میکنن .مقامات و افراد داخل قصر هم مستثنی نیستن و همه شون رو میبرن دادستانی

تسو هم میاد اونجا بعد از تون به تون کردن مرده هاشون میگه شما دشمن بویو شدید و شمشیر رو ، رو تن یک به یکشو میکشونه و حمام خون راه میندازه

وزیر بو و ژنرال هوک چی هم از دور ماجرا رو نگاه میکن و ژنرال هوک چی میگه بیا تحویل بگیر این هم کسی که اوردی روی کار حالا چه خاکی تو سرمون کنیم

اونطرف هم یونگ پو به مادرش میگه اخه مادر این هم بچه بود تو تحویل اجتماع دادی شاهش کردی داره کشور رو به باد میده اینطور فاید نداره خودم باید جلوشو بگیرم که همین موقع وزیر بالگوئه میاد و جریان کشتارهای تسو رو میگه که ملکه فشارش میره بالا و پایین و نزدیکه سکته رو بزنه

بیرون قصر هم مردم تحصون کردن و دارن به تسو اعتراض میکن که تسو هم میاد اونجا و به نارو میگه برو بکششون ببینم نارو بدبخت هم میگه بابا اینها مردم خودمونن دشمن که نیستن همین موقع ملکه میاد اونجا و یونگ پو هم در یه اقدام شجاعانه میگه خجالت نمیکشی با مردم اینطور رفتار میکنی مثلاً شاه مملکتی و تسو هم شمشیرو میگیره سمت یونگ پو و میگه تو هنوز آدم نشدی دلت میخواد بمیری خلاصه ملکه جلوش میگیره و میگه تو رو چشمت کردن و به ناور میگه دروازه رو ببندین تا آبرمون نرفته

تسو هم بعد از فکر کردن میگه اینها همه اش زیر سر این جومونگ ناکسه باید کارشو بسازم تا بدبخت نشدیم و به ناور میگه برو هر چی سرباز داریم و نداریم جمع کن تا بیام

خلاصه میزنه به سیم آخر و به ژنرال هوک چی میگه ارتشو بر میداری میری جومونگ کت بسته برام میاری وای به حالت اگه نتونی که خودم میکشمت

خرزوخان هم که شدید نگران آینده بویو شده و روی این موضوع خیلی تعصب داره فکرهاشو میکنه و میره پیش گوموا میگه آقا من غلطت کردم تسو رو اوردم روی کار شما منو به بزرگوارتی ببخش میخوام دوباره بیارمت سر کار نجات پیدا کنیم

اویی هم برای جومونگ خبر میاره که ارتش بویو واسه جنگ راه افتاده و داره میرسه که جومونگ هم اعلام آماده باش میده و میگه برن تنگه کمین بگیرن

ارتش بویو هم به نزدیکیهای بونگه میرسه که ژنرال هوک چی چند نفرو بر میداره به زیر دستش که از افراد تسوه میگه میخوام خودم برم و اوضاع جغرافیایی اونجا رو بررسی کنم

دامولیها هم توی تنگه کمین میگیرن و تیر در چله نهاده آماده میشن که ژنرال هوک چی میاد توی تنگه و میگه این جومونگو بگین بیاد باهاش کار دارم

 

جومونگ هم میاد بیرون و ژنرال هوک چی بهش میگه من از طرف گوموا برات پیام اوردم

 فایل ورد مربوطه

قسمت پنجاه و سوم : من جایگاه خودمو پس گرفتم


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 خرداد 1388    | توسط: hamed hamed.k    | طبقه بندی: سریال افسانه جومونگ،     |
نظرات()