قسمت پنجاه و چهارم : باید ارتش دامول رو منحل کنی

بقیه در ادامه مطلب

قسمت پنجاه و چهارم : باید ارتش دامول رو منحل کنی

 

چونگو از طرف ملکه میره زندان تا برای تسو مواد خوراکی ببره و به همین بهونه از اوضاع و احوال تسو سر دار بیاره که زیر سیبلی رو به نگهبانه میده و اخبار قصر از جمله اومدن جومونگو به تسو میرسونه

تسو تا اسم جومونگو میشنوه یاتاقان میزنه و هم غذاها رو پرت میکنه و هم میخواد در رو بکنه بره دیدن باباش و به نگهبانه میگه یا درو باز میکنی یا بالاخره وقتی در اومدم میکشمت که نگهبانه میگه شرمند اونوقت بابات میکشدمون

ملکه از چونگو میپرسه تسو چی گفت که وزیر بالگوئه میگه چی میخوای بگه حتماً دیونه شده و به درو دیوار لگد میزنه ملکه هم میگه میبینید یه پسرم زندانیه و یکیشون هم فرار کرده اونوقت شوهرمون ورداشته دشمن بویو رو دعوت کرده اینجا ، آخه چی دره سر مملکت میاد

گوموا با جومونگ خلوت میکنه و بهش میگه خبر موفقیتت به هم رسیده کارهای کردی که من و هموسو هم نتونستیم جومونگ میگه چنان پوز یانگ جو رو زدم که فقط با کمک ارتش لیودونگ بیاد جنگ تا بره چانگ ان بیاردشون ما قوی شدیم گوموا هم میزنه اون کانال و فضا رو تلتیف میکنه میگه شما چند نفر بیشتر نیستین امکاناتون محدوده و من یه غلطی کردم کفتم بری پناهندها رو نجات بدی بیا حرفمو گوش کن ارتش دامول رو منحل کن و برگرد اینجا سر خونه زندگیت

خرزوخان هم که همه کاره قصره و قدرت دستشه دوباره مثل قبلاً که هئ موسو و ارتش دامول رو خطری برای آینده بویو میدونست در مورد جومونگ هم همین فکرو میکنه و ژنرال هوک چی رو خبر میکنه و بهش در مورد خطر ارتش دامول و وسوسه شدن گوموا برای جنگ با هان توضیح میده و میگه ما بعداً بدون کمک دامولیها حال هانیها رو میگیریم پس آماده باش که شاید لازم شد جومونگو بکشم که ژنرال هوک چی با اکراه و اجبار قبول میکنه

جومونگ هم از ملاقات با گوموا بر میگرده که گوموا بهش گفته تو  ارتش دامول رو منحل کن برگرد من هر چی بخوایی بهت میدم که جومونگ قراره فکرهاشو بکنه و الان یاد حرفهای یومی یول میفته و به گوموا شک میکنه

یومی یول و دارودسته اش توی سومه سرا در حال مراوده با خدایان و خبر گیری هستن که نشانه ای بهشون الهام میشه و سوریونگ اینو اتفاق بدی برای جومونگ تفسیر میکنه و بی یورها که پیش بینیهاش رد خور نداره میگه اما من نگران یومی یولم چون سایه مرگو اطراف یومی یول میبینم

جومونگ میره دیدن مامانش و سویا و بابت اینکه آخرین دفعه نتونسته بیاد دیدنش معذرت میخواد یوهوا هم بهش میگه بچه ات چند روز شلنگ تخته میزنه حتماً یه چیزی مثل خودت میشه که در ادامه وقتی ناراحتی جومونگو رو میبینه میفهمه که جومونگ یه مرگش هست

وزیر بو که من باب آینده نگری بویو کاسه داغتر از آشه روی مخ گوموا کار میکنه و میگه این جومونگ و ارتشش برامون خطر داره آینده بویو دست شما باید باشه نه ارتش دامول گوموا هم میگه من موضوع رو بهش گفتم اونهم حق داره افرادش بهش اعتماد کردن ، وفادارن بهش .وزیر بو میگه همه این بدبختی ما زیر یومی یول ناکسه که زیر سر این جومونگو بلند کرده من شرشو کم میکنم شما فقط نگاه کنید

یوهوا هم جریان رو از زیر زبون جومونگ میکشونه بیرون و بهش میگه حواست باشه که هدف بابات چی بود و تو چه باید بکنی نبینم که حرف گوموا رو گوش کنی

در بونگه هم یومی یول که حسابی از حرفهای بی یورها ترسید تا آخر وقت توی سومه سرا مشغول مراوده با خدایانه که افراد وزیر بو خیلی راحت وارد بونگه و طی یه عملیات تروریستی یومی یول رو کت بسته میبرن

موپالمو هم وقتی جریانو میفهمه با موسونگ سمت بویو راه میوفته تا به جومونگ خبر بده

همقطاریهای جومونگ هم با سونگ جو ضیافت گرفتن و ماری و هیوبو اویی از دوران نوستولوژی که تو گارد سلطنتی داشتن و رشادتهایی به خرج دادن برای بقیه میگن و حسابی به اون وریها فخر میفروشن که چون بول میاد به سونگ جو میگه ژنرال هوک چی باهات کار داره

ژنرال هوک چی با ناراحتی فراوان به سونگ جو میگه حواست کاملاً به جومونگ و دار ودسته اش باشه که ممکنه مجبوریم شیم سر همه شونو زیر آب کنیم

جومونگ هم به جمع همقطاریها اضافه میشه که هیوبو فنگو میندازه و در مورد دیدن سویا از جومونگ میپرسه ماری بهش میگه تو با دیدن سایونگ که معلوم نیست مرده یا زن اونطور به وجد میایی میخوای جومونگ زنشو میبینه چطور بشه که همه روی این موضوع زوم میکن و هیوبو میزنه یه کانال دیگه. سونگ جو هم میاد اونجا که چیزی نمیگه ولی جومونگ ازش بابت مراقبتهای که از گوموا و مادرش داشته تشکر میکنه

اون شب همه بی خوابی میزنه به سرشون

جومونگ که در کانون توجهات قرار داره مستثنی نیست و داره فکر میکنه فقط سویاست که خوب خوابیده

عکس زیر داری نکته ایه که دوستان میتونن در نظرات در مورد این نکته بگن

 

ژنرال هوک چی هم همون موقع شب مامور بازاری توی قصر راه میندازه

اما بریم سراغ یونگ پو که گرسنه ای بهش فشار اورده و نگرانیش از اینکه درنبود تسو و خودش ممکنه باباش بخواد جومونگو ولیعهد کنه باعث میشه که به این خفتها پایان بده وبره قصر که به ماجین میگه بلند شو بریم قصر که تا کارمون زار نشده ماجین که خیلی میرتسه بهش میگه بریم کشته میشم یونگ پو میگه نه اینکه اینجا بمونیم و جومونگ ولیعهد شد با مرگ فرقی داره برامون و خلاصه دوتایی دلو به دریا میزن و میرن سمت قصر

سوسونو و یون تابال برای دیدن گوموا میان به قصر که بین راه سوسونو جومونگ و زنشو میبینه و غمش میگیره یون تابال هم که متوجه شده میگه حالا که جومونگ اینجاست معلومه که میخوان با گوموا به کارهایی بکن بیا بریم که زمنیه جوره

اما نظر به اینکه وزیر بو عقل کله قصره و نگران پیامد این ملاقات ، دستور میده اول بیان پیش اون تا ببینه جریان چیه که سوسونو میگه هم ما وضعمون خرابه همه شما اومدیم صحبت کنیم تا دوباره مثل گذشته با هم کار کنیم وزیر بو هم می پیچوندشون و میگه شاه سرش شلوغه و من براتون نوبت میگیرم ، منتظر باشین تا خبرتون کنم

اونها هم میان بیرون که یون تابال میگه وقتی زمینه و همه چی برای ملاقات جور شده بود معلوم نیست کی به این خرزوخان خبر داد که جلومون رو گرفت اینطور که بوش میاد انگار این بابا همه کاره قصره و قدرتش دستشه

جومونگ هم که فکرهاشو کرده به یوهوا میگه من تصمیمو گرفتم و سفت و سخت پای ارتش دامول وایستادم گوموا هم این بین هر چی دراخوست کنه خودشو کوچیک کرده یوهوا هم میگه آفرین حالا شدی پسر خوب مامان به گوموا بگو احساس واقعیت چه درکت میکنه

یونگ پو هم میره قصر که نگهبانها اول نمیشناسنش که دو تا داد و بیداد سرشون میزنه و راه باز میکنه میره داخل

وزیر بو که سر همون قضیه همه کاره بودن قصر تمامی ملاقاتهای شاه رو زیر نظر داره و میدونه یونگ پو برای چی توی این وضعیت برگشته سر راه بهش میگه دیدی تسو که بزرگتر بود و مثل تو بی دست و پا نبود این حالا و روزش شد تو هم بهتره خدا رو شکر کنی و به همین جایگاهی که داری قانع باشی و سعی نکنی با من در بیوفتی .یونگ پو هم به ماجین میگه بزار به موقع اش یه حالی از این بابا بگیریم که خودش کیف کنه

یونگ پو هم میره دیدن باباش و همون اول تا میبنیه فضا مناسبه میگه من از اول با شما بودم میخواستم شما بیایی سر کار این تسو نامرد من به این روز انداخت گوموا هم میگه خیلی خوب بابا نترس برات یه پست مهم در نظر گرفتم که یونگ پو هم طبق معمول احساساتی میشه و میزنه همون حرفهای همیشگی

و شاد و شنگول میاید بیرون به ماجین میگه بیا بابام اصلاً منو مقصر نمیدونست توی خر هی منو ترسوندی حالا که تسو رفته بابام همه امیدش به منه .همین موقع جومونگ هم برای دیدن گوموا میاد اونجا که یونگ پو بهش میگه بیا تا شر تسو کمه دو تایی با هم گندهایی رو که زده درست کنیم جومونگ هم میگه اول باید برم دیدن بابا بعدش میایم پیشت

جومونگ هم  میره دیدن گوموا و میگه ارتش دامول رو نمیتونم منحل کنم ما هدفهایی داریم و افرادم بهم اعتماد کردن و هر چی گوموا و وزیر بو بهش میگن خر نشو بیا اینجا هر چی میخوای بهت میدیم فایده نداره

وزیربو هم که میبینه اوضاع خرابتر از این حرفهاست به ژنرال هوک چی میگه آروم و بی سر و صدا عملیات رو شروع کنه

یون تابال و اهل اعیال کم کم نا امید میشن و میخوان برگردن گیرو که سوسونو میگه یه کم دیگه صبر کنید حداقل من با جومونگ حرف بزنیم ببنیم چی میشه کرد همین موقع سونگ یونگ که جریانو فهمیده و اومده بویو میاید اونجا و میگه پاشین جمع کنید برید بیریو ببنم فکر کردین گوموا اومد سر کار و تسو زندانی شده کسی منو تحویل نمیگیره من هنوز اینجا نفوذ دارم و دستور میده با خفت برشونگردونن بیریو

موپالمو و موسونگ هم میان بویو برای دیدن جومونگ که اجازه ورود به قصر رو بهش نمیدن

جومونگ و دار و دسته آماده مشین برگردن بونگه که سونگ جو  هم مرام رو میکنه و میگه سریع فلنگو ببندین که خرزوخان میخواد بکشدت

جومونگ اینها هم میان فرار کنن که توی اون وضعیت جومونگ یاد خداحافظی از مامانش میوفته و میایسته وقتی بی خیال میشه که دیگه دیر شده و بول چون و سربازهای گارد جلوشون در میان و درگیر میشن

خلاصه با دو تا شلنگ تخته اینطرف و اونطرف زدن همه سربازهای گارد رو میزن که اینبار ژنرال هوک چی و افرادش میان اونجا و با کمان کشی کار رو پی گیری میکنن جومونگ هم برای اینکه افرادش به خاطر اون کشته نشن لاجرم سپر میندازه

سونگ جو خبر دسته گل وزیر بو رو به گوموا میده اونهم سریع میره گوش خرزوخانو بپیچونه که سر راه وزیر بو با تمام وزیرها میزن سرش و درخواست پشت درخواست که نره گوموا میگه انگار ما اینجا بوغیم و سر خود هر کاری میخوای میکنی اخه عقل کل فقط جومونگ میتونه ارتش دامولو منحل کنه اگه اونو بکشیم که بدتر برای تلافی بهمون حمله میکنن

اونطرف قصر یوهوا بی خبر از ماجرا به سویا میگه تو برو بونگه پیش شوهرت زندگی کن که سویا میگه بعد از اینکه بچه ام بدنیا اومد میرم فعلاً میخوام خدمت شما باشم که خبر دستگیری جومونگ بهش میرسه

یوهوا هم بلند میکنه میره پیش گوموا و میگه مسخره کردی ما رو برای چی بچه مو گرفتی گوموا میگه بابا آروم باش میخواستن بکشنش من نجاتش دادم بد کردم میخوام باهاش حرف بزنم که ارتش دامول رو منحل کنه و اگرنه میکشنش چون اون دشمن بویو محسوب میشه یوهوا هم چشمهاش گرد میشه و میفهمه که این گوموا  انگاری دیگه گوموا سابق نیست

متتهدیدان (جمع در جمع تهدید کنندگان!) کشور رو جلوی تالار میبرن و گوموا میگه جومونگ پسرم شر نشو مثل بچه خوب بیا این ارتشو منحل کن تا هر چی بخوای بهت بدم جومونگ میگه نه مثل اینکه شما دیگه اون آدم سابق نیستی من هیچی نمیخوام فقط میخوام بریم جنگ هانیها مثل سابق گوموا هم که میبینه فایده نداره دستور میده بندازشون زندان

قیافه خرزوخان رو داشته باشین که رگ غیرتش داره میترکه و شروع میکنه رو اعضای گوموا ژره رفتن و میگه دیدین من گفتم این پدر سوخته آدم بشو نیست باید کشتش

تو زندان هم  همه تو فکر راه فرارن و جومونگ هم به  چیزهایی که قرار سر خودش و ارتش دامول بیاد فکر میکنه

فایل ورد مربوطه

قسمت پنجاه و پنجم : مرگ یومی یول

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 خرداد 1388    | توسط: hamed hamed.k    | طبقه بندی: سریال افسانه جومونگ،     |
نظرات()