قسمت شصت و چهارم : پیشنهادی که نمی توان از اون گذشت

بقیه در ادامه مطلب

قسمت شصت و چهارم : پیشنهادی که نمی توان از اون گذشت

 

جومونگ و دار دسته دروازه رو که باز کرده بودن با موجی دیگه از سربازها اونور دروازه مواجه میشن ولی همون بلایی که سر اینوریها اوردن سر اونوریها هم میارن

خبر به نارو میرسه اونهم از ترس تسو قیافه اش سه در چهار میشه که بوبونو میگه نمیخواد نگران باشی حالا چند تا مردم عادی هم فرار کردن چیزی نیست اونهم میگه پس برای حواستون باشه تسو چیزی نفهمه

و دو تایی بلند میکن میرن پیش تسو . تسو هم برای قدردانی از بوبونو به قولش وفا میکنه هم یه سند زمین بهش میده و هم حکم اشراف زادگی خودش و خانواده اش و بهش میگه از این به بعد زیر دست نارو پیش خودم کار میکنی حالا هم که قرار شده به جولبون حمله کنیم چون تو به موقعیت اونجا آشنایی به عنوان سر دسته جاسوسها میخوام بفرستمت بری اونجا برای جاسوسی و خرابکاری

سوسونو برای جومونگ اسم شهرهایی که دزدان دریایی اونجا پاتوق دارن رو میاره و میگه تو سه تا شهر ممکنه پیداشون کنیم و اسم رییسشون هم بویی یومه ولی نه میدونیم مقرر فرمانده ایش کجاست و نه میدونیم چه شکلیه جومونگ هم میگه اونها جنسهاشونو به تاجرها میدن باید از اونها سراغشون رو بگیریم خلاصه قراره میشه جومونگ و بر بچ قدیمی برن سان چان و اونجا دنبالشون بگردن ، سوسونو و بقیه برن سان چان رو جستجو کنن

که گروه سوسونو اینها به نتیجه نمیرسن

جومونگ و دار دسته میرن سان چان که میبینن سربازهای اوکجه دنبال دزدان دریایی میگردن و همون اول میفهمن جستجو اینجا بی فایده است که در ادامه عملیات سربازها بهشون شک میکنن و با این کار مرگ خودشون رو رقم میزنن

تسو که حسابی عزمشو جزم کرده تا کار جولبون رو یه سره کنه سران ساچالدو رو برای شرکت در جلسه به قصر احضار میکنه و تو جلسه میگه من میخوام برم جولبون رو فتح کنم اجازشو هم از بابام گرفتم که همه صداشون در میاد و وزیر بو میگه اینقدر بلند پروازی نکن جولبون چند ماه دیگه اینطور پیش بره از هم میپاشه ژنرال هوک چی میگه سرباز نداریم و اونهاییم که داریم شکمشون سیر نیست و خلاصه همه شرایط رو برای جنگ مناسب نمیبینن تسو میگه من میگم میشه شما بگین چشم اول اینکه شما نمیدونید که افراد من جومونگو کشتن دوم اینکه اگه شما و ساچالدویهای یکم از اون مال و منالی که به جیب زدین رو در راه خدا بدین هم شکم مردم رو میشه سیر کردن هم حقوق عقب افتاده سربازها رو میدیم که بدتر همه صداشون در میاد و وزیر بول چان (خزانه داری و مالیات) میگه اینکار اشراف راده ها رو خشمگین میکنه و بنیان بویو به خطر میوفته

همین موقع گوموا از اون پشت میاد بیرون میگه چه غلطها کی گفته شما بنیان کشورید مردم بنیان کشور هستن نه شما و یه صندوق میاره و میگه من خودم آمار همه تونو گرفتم نزارید دهنم باز شه و بگم کی چقدر خورده قشون حکومتی میخواد بره جنگ اما شما فکر مال منالید الان هم همه تون با زبون خوش کمک میکنید تا وقتی جولبون رو گرفتیم بهتون یه چیزهایی بدم و هر کس هم نمیخواد بگه تا من تکلیفمو باهاش مشخص کنم چون هر کی اختلاس و پولشویی کنه خودشو و خانواده خیانتکار محسوب میشه (مفسد فی الارض)

تسو که حسابی برای این جنگ برنامه ریزی کرده بی خیال ماوریونگ و خدایانش نمیشه و بهش میگه شماها هم باید قدر سهمتون رو بدین انخماو هم هر چی میگه اینها مال خدایانه استفاده عمومی عقوبت داره فاید نداره و تسو میگه جمع کن ببنیم تو هم با این خدایانت اگه اونها کاری میتونستن بکنن الان وضعمون این نبود

گوموا به وزیر بو میگه که وقتی داشتم دارایی مقامات رو بررسی میکردم فهمید که فقط تو بودی که وفادرایت ثابت شد و با اینکه در سه دوره حکومت در راس قدرت بودی چیزی برای خودت و خانواده ات برنداشتی ولی من الکی بهت شک کردم و شرمنده ات شدم الان هم میخوام جبران کنم و با کمک تو این بحران رو حل کنم در ضمن میخوام پاداش هم بهت بدم توی این وضعیت برای خانواده ات خوبه که خرزوخان قبول نمیکنه و میگه من خرج خانواده امو با حقوق بخور نمیرم در میارم دادن پاداش الان به صلاح نیست

یوهوا که به سویا میگفت حرف ملکه رو باور نکنه ولی خودش بیشتر از همه از نگرانی داره دق مرگ میشه و برای اینکه مطمئن شه میره پیش گوموا و میگه این خبرها که تو قصر پیچیده چیه حقیقت داره اتفاقی برای قند عسلم افتاده گوموا هم اول میزنه اون در میگه من هم خبر ندارم حتماً یه اتفاقی براش افتاده دیگه یوهوا میگه خوب بگو مرده دیگه که گوموا میگه اره مرده یوهوا حالش بد میشه و میخواد ولو شه که گوموا میگردش ولی یوهوا دستشو پس میزنه و میگه من که حرفتو باور نمیکنم باید خودم برم موضوع رو بررسی کنم حالا که جومونگ مرده دیگه من و سویا بفرست بریم گوموا میگه اصلاً حرفشو نزن که قرار اونجا جنگ شه و اگه اتفاقی برات افتاد من چه خاکی تو سرم کنم جومونگ هم مثل بچه خودمه وظیفمه از بازماندگانش مراقبت کنم

یوهوا میگه دروغگویی و ریاکاری تا کی تو اگه جومونگو دوست داشتی اینطوری برای گرفتن جولبون لشکر کشی نمیکردی تا من دو کلمه حرف میزنم هی مراقبت از منو بهونه میکنی تو اگه منو دوست داری بزار برم گوموا که میبینه فایده نداره به پای یوهوا میوفته و میگه من اینهمه تو رو دوست دارم ولی تو اصلاً به فکر من و دلم نیستی فکر کردی من ولت میکنم حتی بعد مرگ هم سفارش کردم توی یه قبر بزارنمون

 

یوهوا میاد بیرون و بوبونو حال و روزشو که میبنیه سر اینکه بهش واقعیتو بگه یا نه مردد میشه

اونطرف ماجرا جومونگ و دار دسته میرن ماگوک و توی کافی شاپ با یه بازرگان که با دزدها کار میکنه قرار میزارن و اول از در تجارت میرن جلو ولی بعدش بحثو میبره سمت ملاقات با دزدان دریایی و از طرف میخواد که مقدمات کارو براش فراهم کنه که طرف قبول میکنه

اما یکی از زیر دستهای بویی یوم پشت سر جومونگ نشسته (از نوع خط ریشش در این فیلمها میشه فهمید که طرف دزده) موضوع رو به بوی یوم میگه و اونها خودشون میفهمن که جومونگ باهاشون کار داره

جومونگ و نفرات سمت اردوگاه دزدان دریایی راه میوفتن که نزدیکهای ارودگاه خلع سلاح میشن و کت بسته میبرنشون پیش بویی یوم

بویی یوم هم نامه بازرگانه رو میخونه و میگه خوب بگید ببینم چی میخواید جومونگ هم میگه غرض از مزاحمت این بود که بگم جومونگم و اومدم یه معامله باهات بکنم که همه میزن زیر خنده و بویی یوم میگه تو هم گرفتی ما رو فکر کردی اینجا قایم شدیم اخبار بهمون نمیرسه الان دور تا دور جولبون محاصره است انوقت جومونگ چطور ممکنه بیاد اینجا

خلاصه وقتی جدیت جومونگ رو میبینه میگه یه ظرف به این بزرگی شراب بیارن و به جومونگ میگه اینو برو بالا تا بهت بگم جومونگ هم کم نمیاره و هورت هورت همشو یه ضرب میره بالا

وقتی تمام میشه بویی یوم میگه ماری رو ببندن به درخت و یه بطری هم کنار گوشش میزارن و به جومونگ میگه اگه جومونگی که میگن استاد تیر کمانی حالا اون بطری رو بزن ببنیم چه کاره ای جومونگ که میبینه میزان نیست میگه مسخر کردی ما رو اگه شک داری منو بکش بویی یوم میگه تو شلیک کن اومدیم زدی به هدف و همه تون رو بخشیدم

ماری هم از اونجا داد میزنه و میگه منتظر چی هستی شلیک کن تا روشون کم شه جومونگ هم تیر رو تو چله میزاره ولی چشمهاش تار میزنه بی خیال میشه که در ادامه چشمهاشو میبنده و دیدشو میزنه روی لیزرگانت و میزنه به هدف

که همه کف بر میشن و بوی یوم هم تازه بعد از همه این رویداد و معجزه میگه اینها سربازهای اوکجه اند و اومدن ما رو بکشن زود همه شون رو بکشید ببینم

و میخوان دستور رو اجرا کنن که همین موقع سربازهای اوکجه میریزن اونجا و در گیری پیش میاد جومونگ هم سریع دست رفقا رو باز میکنه میرن کمک دزدها

جومونگ هم با به نمایش گذاشتن انواع مهارتهای خدادایش جون بویی یوم رو نجات میده و میخ رو محکم میکوبه

بعد از عملیات نجات جومونگ دنبال سوسونو میفرسته تا بیاد مقرر بویی یوم که اونهم میاد و طرفین سر میز مذاکره میشن و بویی یوم هم میگه الان وضع دریا خرابه و حسابی طوفانیه نمی ارزه خودمو به کشتن بدم جومونگ هم از اهداف و آرمانهاش برای اون میگه و میگه این تن بمیره یه کاریش کن مردمم گرسنه اند ثواب داره اونهم میگه قبول ولی باید یه پیشنهاد بهم بدی که ارزششو داشته باشه جون خودم و افرادمون به خطر بندازم 

حومونگ و داروسته هم حسابی در این مورد فکر میکنن که چی پیشنهاد بدن کار ساز باشه به جایی نمیرسن سوسونو میگه ریش و قیچی دست اون چون میدونه وضعمون تو جولبون خیطه یه همین راحتی نمیشه راضیش کرد

اونطرف هم یوهوا حسابی زده به خریت و لجبازی طوریکه چند روز توی اون سرما دم اتاق گوموا اعتصاب غذا میکنه سویا براش غذا میاره ولی اون میگه نمیخورم تا بمیرم اینطوری ممکنه به جومونگ برسم مشکل گوموا منه اگه من بمیرم اون شما رو آزاد میکنه برین .حکیم هم به گوموا هشدار میده میگه برو جلوشو بگیره چند روزه هیچی نخورده خودشو یه کشتن میده ولی گوموا زده بی خیالی

خبر به ملکه میرسه اونهم حسابی کیف میکنه و میگه اگه میخواد خودشو بکشه چرا نیومد پیش من تا راحتش کنم سولان خاله خاک انداز میگه وقتی جومونگ مرده دیگه چرا اونها رو الکی نگه داشتن بندازیشون بیرون ملکه میگه تمام بدبختیها من همینه دیگه چون گوموا اون بیشتر از من دوست داره و میخواد پیش خودش نگه اش داره

شب میشه و یوهوا خیلی مصتعد دم در نشسته و بی خیال نمیشه بوبونو هم میاد اونجا و با دیدن وضع یوهوا دوباره مردد میشه حقیقتو بگه یا نه که یدفعه زوار یوهوا در میره ولو میشه بوبونو هم دستور میده ببرنش توی اتاقش

 

حکیم هم خبر میکنن و اونهم معاینه اش میکنه تا اینکه یوهوا بهوش میاد ولی از اونجایی که زده به کله شقی دارو هم نمیخوره و میگه من میخوام بمیرم ولم کنید

 

حکیم باشی ول میکنه میره بیرون و بوبونو که میبینه یوهوا حسابی زده به خریت بهش میگه من کسی ام که جومونگو کشته و خبرشو به تسو داده ولی در حقیقت من اونو نکشتم و خود جومونگ بهم گفت که خبر مرگشو بدم به تسو تا خانواده مو نکشته و الان هم میخوام برم جولبون بهش خدمت کنم شما مراقب خودتون باشین تا خودم از قصر فراریتون بدم و ببرمتون جولبون

تسو که به خیال خودش همه جوانب حمله به جولبون رو سنجیده میره هیون تو دیدن یانگ جو اونهم وقتی میفهمه جومونگ مرده دویاره جو گیر میشه و میگه وقتی جولبون رو گرفتیم سرش برای من میخوام بدمش به امپراطور تا به یه دردیم بزنم تسو میگه جومونگ و تمام اعضاش برای خودت اومدم از همین الان سنگهامون با هم وا بکنیم حالا که جومونگ مرده میخوام فقط خودم رهبری ارتشو به عهده بگیریم شما فقط نیروهاتون رو بدین وانگ سو وان اعتراض میکنه که تسو میگه جومونگ با نقشه من مرده و اینطوری جولبون ضعیف شده نترسین نیروهاتو به کشتن نمیدم تو سر جومونگ رو میخوای که بهت میدم یانگ جو هم قبول میکنه .همین موقع دانگ سو  میاد اونجا و میگه هانگ دن وارد هیون تو شدن یانگ جو هم میگه بیا هنوز هیچی نشده جایگزینمون هم فرستادن

خلاصه میرن استقبال هانگ دن که یونگ پو هم باهاش اومده و تا تسو رو میبینه بهش میگه تو اینجا چی میخوای و هانگ دن رو معرفی میکنه هانگ دن هنوز نرسید شروع میکنه تیکه و کنایه انداختن به یانگ جو و میگه امپراطور حسابی از دست خودت و کارهات عاصی شد منو فرستاده تا کمکت کنم اونهم میگه اینهمه راه کوبیدی اومدی اینو بگی خودم مشاوره میخواستم به امپراطور نامه میدم البته نوع نگاهها گویای رابطه حسنه شکل گرفته بینشون هست

جومونگ هنوز در فکر پیدا کردن پیشنهادی قانع کننده برای بویی یومه ولی به جایی نمیرسه بویی یوم هم میگه این بابا که نمیتونه منو راضی کنه چطور تونسته مردم جولبون رو راضی کنه خدا عالمه

سرانجام جومونگ تصمیمشون میگیره و با همه افرادش میره سر میز مذاکره و اسم گوگوریو که معینش قویترین و بهترین کشور میشه رو میزاره جلوش و میگه اینم پیشنهادم بویی یوم میگه اینهمه مدت فکرهاتو کردی که منو مسخره کنی جمع کن بینم بابا جومونگ شروع میکنه نطق کردن و میگه شما میخواین تا آخر عمر دزد باشین آخرش که چی خودت و افرادت یه روزی میمیرین و جسدتون رو حیوانها میخورن و هیچ یادی ازتون نمیمونه چون هدفی تو زندگی ندارین و الکی زندگی میکنید گوگوریو اسم کشوریه که میخوام بزنم شما هم اگه بیاید کمکم میشن قهرمانهای ملی اونجا و از این زندگی مجرمان که هر روز دنبالتون باشن نجات پیدا میکنید پدرم هئ موسو یه قبر هم برای خودش نداشت ولی هدفش تو قلب خیلی ازمردم چوسان مونده و همه به نیکی ازش یاد میکنن

حرفهای جومونگ تاثیر عمیقی روی بویی یوم و افرادش میزاره که برای مشورت میان بیرون و زیر دستها میگن این بابا راست میگه ما که قراره کشته شیم حداقل بریم باهاشون متحد شیم تا از این زندگی نکبت بار خلاص شیم

بویی یوم تصمیمشو میگیره و پیراهن خونی پدرشو به جومونگ نشون میده و میگه من خودم چوسانی و زخم خورده هانیهانیم پدرم تو ارتش دامول زیر دست پدرت بود ولی هانیها اونو کشتن و ما آواره شدیم مادرم برای اینکه من از سرما نمیرم مجبور شدن پدرمو لخت و لباسشو تن من کنه الان که اون حرفها رو زدی کینه ام از هانیها زنده شد و میخوام  کمکتون کنم تا رویایی پدرمو به سرانجام برسونم خلاصه بلند میشه و مراتب احترام به جومونگ رو به جا میاره

جومونگ خبر موفقیتو به بقیه میده و همه رو خوشحال میکنه ماری میگه حالا کی قراره با بویی یوم بره اون کار و کاسبی بلد نیست سوسونو هم دوباره یاد شیر زن بازی میوفته و میگه من میرم که همه مخالفت میکنن و جومونگ میگه اگه زبونم لال اتفاقی برات افتاد هم قبیله هات جولبون رو رو سرمون خراب میکنن ولی سوسونو کوتاه نمی یاد

اینبار نوبت سوسونو میشه بره منظره نگاری و جومونگ اونو زیر نظر بگیره سوسونو هم اونو میبینه آهنگ معروف سانسوری گذاشته میشه و جومونگ بهش میگه از اینکه تو داری همچین سفری میری خیلی به قلبم فشار میاد و جریحه دار میشه سوسونو هم میگه خودم میترسم ولی وقتی به تو و هدفت فکر میکنم امیدوار میشم و سعی امو میکنم که سالم برگردم تا بهت کمک کنم و اینجا میطلبه بغل کردنی هم در کار باشه ولی دیگه با گذشت سالها زمینه اش جور نیست و با نگاه کار تمام میشه

موپالمو هم توی کارگاه ، شمشیر ساخت خودشو به نوآموزها نشون میده که موسونگ مثل همیشه پیاده بابا غیبی میاد اونجا و میگه هی به مردم نگفتیم جومونگ کجاست الان همه جا شایعه کردن جومونگ مرده نباید حقیقت رو بهشون بگیم موپالمو میگه وقتش نشده

رهبران قبایل هم پیرو همین موضوع جلسه میگیرن و اوضاع بد جولبون رو بهونه میکنن و میگند جومونگ کجاست که یون تابال میگه نیستش میاد صبر کنید سونگ ینگ میگه خوب بگو مرده همه دارن این میگن چی ریونگ میگه سوسونو هم غیبش زده اون کجاست که یون تابال میگه رفتن یه جایی ولی گفتن نگیم سونگ ینگ هم میگه که اینطور اون با این نبودش قول و قرارهایی که با هم گذاشتیم رو شکست ما خودم میدونیم چطور از مردمون دفاع کنیم و دوباره جلسه رو ترک میکنه

تسو هم ارتشو آماده میکنه و به ژنرال هوک چی میگه من اول میرم با سونگ ینگ حرف بزنم بهش بگم جومونگ مرده ممکنه بکشه کنار  خلاصه بوبونو و نارو رو برمیداره و راه میوفته طرف بیرو

جومونگ هم بی خبر از ماجرا در راه برگشتن به گیروست

فایل ورد مربوطه

قسمت شصت و پنجم : تبعات حمله احساسی

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 تیر 1388    | توسط: hamed hamed.k    | طبقه بندی: سریال افسانه جومونگ،     |
نظرات()