پایان روزهای سخت

بقیه در ادامه مطلب

قسمت شصت و ششم : پایان روزهای سخت

 

جومونگ که چند روزه مراسم دعا راه انداخته بود اثرات ضعف تو چهره اش نمایان شده و در ادامه کار زوارش در میره و ولو میشه وسط

وزیر بو حالا و روز مردم جولبون و بی نتیجه بودن دعاهای جومونگ رو به گوموا میگه که وزیر خارجه جین یونگ به طرز عجیبی جو گیر میشه و میگه خدایان شما رو انتخاب کردن نه جومونگو همین روزهاست جولبون سقوط کنه گوموا میگه بقیه رو مسخره نکنید که مردم خودمون هم همین حالا و روز رو دارن میکشن و دستور میده  تحریمها سفت و سخت پی گیری بشه تسو هم دوباره میپره وسط و میگه یه ارتش بهم بدین برم جومونگ رو بکشم گوموا میگه خواهشاً تو دیگه نمیخواد از این بلند پروازیا بکنی همون چند بار که جومونگ رو کشتی برامون بسه

 

وزیر بالگوئه به ملگه میگه از روزی که گوموا سر کار اومده دیگه کسی تسو رو تحویل نمیگیره و داره قدرتش کم میشه ملکه میگه خدا این جومونگو به زمین گرم بزنه که باعث شد بچه ام اینطور بشه و بلند میکنه میره دیدن تسو

اما تسو که حسابی از حرف باباش نامید شده در اوج عصبانیت سر میکنه در همین راستا ماوریونگ رو احضار میکنه و نهایت عصبانیتش رو نشون میده که اونهم هم از ترس لحظه به لحظه مرگ رو بیشتر احساس میکنه تسو بهش میگه که گفتی جومونگ مرده پس چطور زنده بود ماوریونگ میگه من به قبر پدرم خندیدم که گفتم اون مرده من گفتم اتفاقی براش افتاده که تسو شمشیر رو میزاره زیر گلوش و میگه تو هم تو زرد از آب برامون در اومدی و باعث شدی همه منو مسخره کنن ماوریونگ میوفته به التماس همین موقع ملکه میاد اونجا و میگه با کشتن این بنده خدا که کاری درست نمیشه ولش کنه بره مردم بیشتر بهت میخندن و خلاصه جون ماوریونگ رو نجات میده

ملگه به تسو میگه اینقدر حرص نخور هنوز هم فرصت هست که همین موقع نارو میاد اونجا و میگه گوموا میخواد بره مرز سرکشی و گفته تسو هم باهاش بیاد ملکه میگه دیدی گفتم بابات هنوز رو تو حساب میکنه زود برو آماده شو

یونگ پو هم که طبق معمول فکر میکنه همه چی براش بر وفق مراده سریع زره میپوشه و به هانگ دن میگه این روزها بابام دیگه بیشتر به من اعتماد داره و قراره به جای تسو من برام باهاش هانگ دن هم میگه سعی کن از فرصت خوب استفاده کنی که اینطوری نظر مساعد دربار هان رو نسبت به خودت رو بدست بیاری

اما وقتی میرن جلوی تالار تا راه بیوفتن تسو رو وضعیت کامل میبینه و حسابی جا میخوره به ماجین میگه بیا بریم که اگه من شانس داشتم با کت و شلوار بدنیال میومدم .تسو بهش میگه خوب مثل اینکه تو هم میخوای افتخار بدی بهمون یونگ پو هم برای اینکه بگه من مثل تو خودمو جول نکردم میگه بله بابا خودش شخصاً ازم خواست باهاش بیام گوموا هم با یانگ جو میاد اونجا و سمت مرز جولبون راه میوفتن

تو مقرر فرماندهی جلسه تشکیل میشه و گوموا هم با توجه به وضع جولبون میگه باید بهشون حمله کنیم و به تسو و یونگ پو میگه یه تعداد رو بردارین و یواش یواش از روستاهای مرزی حمله رو شروع کنید که اونهام راه میوفتن

گوموا به خرزوخان که معلوم نیست برای چی زره پوشیده میگه برو جولبون به جومونگ بگو مثل بچه آدم بیاد تسلیم شه خودش و مردم رو به کشتن نده بهش بگو اگه تسلیم شه نمیکشمش و اگرنه تبعات کار به گردن خودشه

در قصر هم یوها و سویا چند روزه برای جومونگ بساط دعا پهن کردن و مشغولن سولان هم میبندشون و به هائوچن میگه خاک بر سر بویو کنن که خانواده دشمن تو قصر براش دارن دعا میکنن باید هم کشور اینطور دچار مشکل بشه هائوچن میگه ولشون کن بزار خوش باشن وقتی جومونگ مرد اینها هم میمیرن

 

جومونگ هم بی هوش افتاده تو تختخواب و حکیم باشی میگه حالا حالاییها بهوش نمیاد

دار و دسته جومونگ هم بیرون دم اتاق جمع شدن که موسونگ طبق معمول آیه یاس میخونه و میگه وضعمون روز به روز بدتر میشه و جومونگ هم که افتاده تو تخت حتماً نفرینمون کردن موگول هم میگه برای چی موج منفی میفرستی بد بیاری میاریم و خلاصه زمینه قبلی بینشون باعث میشه کار بالا بگیره و دست به یغه شن که موپالمو جداشون میکنه و میگه تو این وضعیت به جایی اینکه با هم دوست و هم فکر باشین مثل سگ و گربه به جون هم افتادین

تسو و یونگ پو هم شب امنیت مرز رو که ضعیف میبینن حمله میکنن بوبونو هم که مسئول اونجاست میره جلو و شروع میکنه درو کردن که نارو جلوشو در میاد اونهم که میبینه وضع خرابه و همه رو کشتن نارو رو میزنه و فلنگو میبنده .البته همون یه مقدار دوام اوردن نارو در برابر ضربات سنگین بوبونو با اون شمشیرش در نوع خودش جای تعجب داره

جومونگ به هوش میاد و همون اول در مورد سوسونو میپرسه که ماری هم میگه هنوز نیومده و وضعمون خیلی خیطه مردم دارن از جولبون میرن یون تابال هم میگه رییسها هم دارن هوایی میشن محاصره داره جولبون رو نابود میکنه که جومونگ هم بلند میشه از بستر میزنه بیرون تا بره به افراد روحیه بده در همین اوصاف بوبونو میاد اونجا و میگه ارتش بویو به مرز حمله کردن و مردم بی گناهان رو قتل و عام کردن

فرداش جومونگ و دار و دسته بلند میکن میرن روستای مرزی که میبینن به صغیر و کبیر رحم نکردن و همه رو کشتن بوبونو میگه تسو و یونگ پو این رشادتها رو از خودشون به خرج دادن جومونگ هم که حال درستی نداره میگه اونها اینطوری میخوان تفرقه بندازن و روحیه افراد رو بیارن پایین تعداد نگهبانهای مرزی رو بیشتر کنید تا امنیت بره بالا

جومونگ با چشمهای گود افتاده دوباره دست به دعا میشه و به خدیان میگه من مرد روزهای سختم و از امتحانهای الهی یتون سربلند بیرون میایم شما محبتتون رو از مردم جولبون دریغ نکنید

جلسه رییسها تشکیل میشه و دوباره همه به یون تابال غرور میزن که این وضع تا کی ادامه داره و از این حرفهای تکراری در همین احوال رییس پیل خبر میاره وزیر بو اومده اونجا یون تابال میره استقبالش و وزیر بو میگه اومدم پیام شاه رو به جومونگ بدم

یون تابال هم جومونگ رو از سر مراسم بلند میکنه میاره سر میز مذاکره که وزیر بو بهش میگه مثل بچه خوب با زبون خوش بیا تسلیم شو شر درست نکن اوضاعتون که قمر در عقرب شده و خدایان هم جوابی به دعاهات ندادن بیا تسلیم شو تا بعداً اداره جولبون رو بسپاریم به خودت جومونگ بهش میگه اینهمه راه اومدی وقتمون رو بگیری اینو بگی الان دیگه تسلیم شدن به بویو فرقی با هان نداره برو به گوموا بگو با کمال میر حاضرم بمیرم ولی تسلیم نمیشم چون من از اون دنیا هم با قلبم صدای مردم رو میشونم که کشور تازه میخوان

یون تابال نتیجه مذاکره رو به بقیه رییسها میگه اونهم هم سریع با جومونگ جلسه میگیرن و سعی میکنن حالا که بویو پا پیش گذاشته جومونگ رو متقاعد کنن که جومونگ میگه الان تسلیم شدن یعنی برگشت به عقب و خیانت به کشته هامون شما نترسید فقط بهم اعتماد کنید تا بگمتون

خرزوخان برمیگرده بویو به گوموا میگه جومونگ سلام رسوند گفت من منتظرم بردارین ارتشتون رو بیارین ببینم حرف حسابتون چیه گوموا هم کفری میشه و طی یه اقدام جسورانه دستور میده که تسو و یونگ   دوباره به روستاهای مرزی حمله کنن

حسب الامر گوموا اجرا میشه و مردم روستای گوانا قتل و عام میشن . تسو و یونگ پو هم ناظر این اقدام به شدت حماسی افرادشونن فقط ژنرال هوک چیه که به مرامش بر خورده و ناراحته

فردا صبح افراد جومونگ که برای سرکشی میرن مرز خبر بهشون میرسه و میرن گوانا و با صحنه ای تراژدی روبه رو میشن

در همین راستا جلسه تشکیل میشه و خبر حمله به روستاهای گوانا و یوانا رو به جومونگ میدن که همه روستاهای حمله شده رو به کل نابود کردن و بدلیل تعداد بالای روستاها نمیدونن حمله بعدی کجاست که جلوشن در بیان

جومونگ کم کم نامید میشه و میره سراغ کمان دامول و تو دلش میگه من اگه من صاحب کمان دامولم که هر چی گفته اجرا کردم جولبون رو بدون جنگ متحد کردم و برای سلامتی مردم دعا کردن ولی خدایان به دعاهام توجه نکردن اصلاً نکنه کمان دامول مال بویو باشه و بی گوم سون سرکارمون گذاشته باشه یعنی خدایان میخوان کار من تمام شه سوریونگ هم متوجه نا امیدی جومونگ میشه بهش میگه تو نباید نا امید شی مردم همه امیدشون به توه باید قوی باشی جومونگ میگه من خودم زیر اداره افراد خودم موندم چه برسه به اینکه بخوام از جولبونیها حمایت کنم دیگه چه کار باید بکنم هر چی دعا کردم خدایان پس فرستادن چطوری دیگه تو روی مردم میتونم نگاه کنم

ماری و بقیه میان پیش جومونگ و تصمیم میگیرن طی یه اقدام انتحاری بزن به اردوگاه دشمن و تسو رو بکشن تا جولبون از این وضع خلاص شه که جومونگ میگه اصلاً حروفشو نزنید اوناهم احساسی میشن و  میگن ما اگه تو نبودی قبلاً میمردیم  ولی آدمون کردی و امید بهمون دادی حالا اگه قراره کشته بشیم ما جای تو میمیریم تا لااقل زورمون برای نجات جولبون زده باشیم جومونگ هم یه منبر حماسی میره و میگه من وفاداریتونو درک میکنم ولی نیمتونم از دست بدمتون چون برای ساختن کشور جدید بهتون نیاز دارم اگه همینطور شجاع و نترس باشیم میتونیم این محاصر رو بشکنیم و نجات پیدا کنیم خلاصه اشک همه رو در میاره و میگه حالا آماده شین بریم سری به مرز بزنیم

جومونگ و دار دسته شب میرن مرز و میبین که سربازهای دشمن دنبال یه عده گذاشتن که جومونگ میگه ممکنه اونها خودی باشن و میرن کمکشون

در ادامه همه سربازها رو میکشن و میفهمن فراریها سایونگ و یه عده دیگه بودن که جومونگ ترس برش میداره و میگه سوسونو چیزیش شده سایونگ میگه نه چیزی نشده اتفاقاً دست پر برگشتیم و نزدیکیهای مرز مخفی شدیم و من اومدم بهتون خبر بدم تا یه راه برامون باز کنید که همه خوشحال میشن و جومونگ هم به جسا و ماری میگه برین افراد رو بیارین که الان وقتشه محاصر رو بشکنیم

خلاصه با سربازها به یکی از ورودی مرزی حمله و اونجا رو پاک سازی میکنن و در راستای موفقیت بدست اومده هورا هم میکشن

فردا صبح سوسونو و بویی یوم همراه کاروان وارد جولبون میشن و جومونگ میره استقبالش

سوسونو میگه کاری کردیم کارستون تأخیرمون برای این بود که راه درمان طاعون رو هم پیدا کردیم جومونگ هم حسابی خوشحال میشه که بالاخره دعاهاش کار داد و خدایان آبروشو خریدن سوسونو هم از اینکه جومونگو خوشحال کرده خیلی راضیه .البته یک کاروان به اون کوچیکی برای اونهمه مردم کفاف میده خدا عالمه

مواد غذایی بین مردم پخش میشه که اول از همه سهم بیرو و سونگ ینگ رو میدن حتی برای ضعیفها و بی کسها میبرن در خونه شون با یه کم غذا مشکل چند روزه اشون حل شد!

در بویو هم سردمدارن جنگ بی خبر از ماجرا دارن برای حمله به جولبون نقشه میکشن که قرار میشه  به گیرو مرگز فرماندهی حمله کنن تا جولبون سقوط کنه همین موقع وزیر بو میاید اونجا میگه بلند شین جمع کنید توی جولبون دارن مواد غذایی و آذوغه پخش میکنن شما برای خودتون نشستین تز میدن که اوقات همه تلخ میشه گوموا به تسو میگه اینها توی محاصر بودن حتماً یکی بهشون کمک کرده برو ببین کدوم کشور بهشون آذوغه داده

 شب گوموا خواب میینیه که سربازهای هانی توی قصر دنبالشن و اونهم داره فرار میکنه و بین راه جومونگ که زره شاهی (گوگوریو) رو تنش کرده جلوش در میاید و شمشیرو میکشه که گوموا از خواب بلند میشه به سونگ جو میگه برو پیش تسو اگه چیز جدیدی فهمیده همین الان بیا بهم بگو بعد یاد حرفهای بی گوم سون میوفته و میگه خوابشو کم داشتیم که خوشبختانه تعبیر شد

گوموا که حالا خیلی از جومونگ میرتسه فردا صبح از تسو در مورد تحقیقات میپرسه اونهم میگه جومونگ با کمک دزدان دریای از راه آبی رفتن جنوب و از اونجا آذوغه جور کردن گوموا هم سرشون داد میزنه و میگه آفرین به شما آدمهای با عرضه که معلوم نیست اون موقعه چه غلطی میکردین

 

جلسه دربار تشکیل میشه و وزیر جین یونگ میگه حالا که جولبونیها عذا جور کردن محاصره بی فایده است وزیر بول چان هم میگه محاصر جولبون زیاد برامون آب خورده و اگه شکست بخوریم اوضاع فراش میش میشه یانگ جو میگه باید تا دیر نشده حمله کنیم که گوموا میگه میگه نمیبینی وضعمون خرابه نمیشه اونهم هم میگه حالا که حمله نمیکنید من ارتشمون برمیدارم میرم

یانگ جو حسابی کفری میاد بیرون و میگه من نمیزارم اینطور شه تسو نصیحتش میکنه و میگه اگه اتحاد رو بشکونی چیزی گیرت نمیاد ول کن یانگ جو میگه حالا به امپراطور چی گزارش کنم که یدفعه هانگ دین میاد اونجا و میگه من گزارش رو دادم خیالتون راحت یانگ جو میگه تو غلط کردی این کارو کردی که اونهم میگه من از طرف امپراطور اومدم تا بر کارهای تو نظارت کنم تو با گندهایی که زدی بدتر آب به آسیاب جومونگ ریختی الان هم ارتش بردار برو هیون تو ببینیم

البته هانگ دین تسو رو هم بی نصیب نمیزاره و میگه شنیده بودم که تو  آدم باهوشی هستی ولی الان میفهم که چقر خنگی  .کادر بزنی خون تسو و یانگ جو در نمیاد و فقط یونگ پو که داره به ریش دوتاشون میخنده

این روزها کمبود مواد غذایی بیرو از بین رفته و سونگ ینگ حسابی خوشحاله که جومونگ و سوسونو میان اونجا سونگ ینک هم احساسی میشه و دوباره بابت رفتارش تو روزهای اخیر از جومونگ معذرت خواهی میکنه جومونگ هم میگه خدایان با این کارها میخواستن ما رو امتحان کنن ولی ما با حفظ اتحادمون سر بلند از این امتحان بیرون اومدیم و مشخص شد که ساختن کشور به دست یک نفر میسر نمیشه من از شما بابت همکاری و اعتمادی که بهم داشتین تشکر میکنم و این اتحادمون دیگه از بین نمیره

 

فایل ورد مربوطه

قسمت شصت و هفتم :مرگ یوهوا در راه نجات جومونگ

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 تیر 1388    | توسط: hamed hamed.k    | طبقه بندی: سریال افسانه جومونگ،     |
نظرات()