قسمت شصت و هفتم :مرگ یوهوا در راه نجات جومونگ + کلیپ مرگ بانو یوها

 

بقیه در ادامه مطلب

قسمت شصت و هفتم : مرگ یوهوا در راه نجات جومونگ

 

ماری به جومونگ خبر عقب نشینی نیروهای بویو و هان از مرز رو به جومونگ میده اونهم اینقدر خوشحال میشه که بشکن بالا میزنه و میره پیش سوسونو ازش بابت کارها و زحماتی که تو این مدت کشیده تشکر میکنه که اونهم میگه قابلی نداره به خاطر مردم بود

جومونگ سوسونو رو میبره یه گوشه تا خصوصی باهاش حرف بزنه و نظر به اینکه همون یه کاروان کوچیک تمام مایحتاج زندگیشون رو تأمین کرده!! بهش میگه میخوام به بویو کمک کنم سوسونو میگه کمک کنی تا دوباره محاصرمون کنن جومونگ هم میگه من دلم به حال مردم بویو میسوزه اونها هم مثل ما درد قحطی رو میکشن هر چند دولتشون به ما ظلم و ستم روا داشتن ولی خدا رو خوش نمیاید کمکشون نکنیم اونها هم نسل ماهستن و اتحادشون با هان به خاطر ترس گوموا از من بوده سوسونو هم میگه من که چشمم آب نمیخوره گوموا به خاطر غرورش قبول کنه ولی خوب پدرم و سونگ ینگ رو راضی میکنم جومونگ هم میگه الهی من قربونت برم که حرفمو گوش میدی حالا ما این کارو میکنیم تا بقیه قبایل بفهمنن که با کسی دشمنی نداریم و بیان طرفمون

 

جومونگ جریان رو همگانی میکنه و میگه که گوموا به فکر مردمشه و اونقدر کینه ای نیست که به خاطر من بیاید حمله کنه سایونگ که این روزها کاسه داغتر از آش شده (برای جولبون و سوسونو) میگه خوب یکی بلند شه بره دیگه که بین اونهمه مرد سوسونو میگه من میرم چون اگه جومونگ بره تسو شده دور از چشم گوموا میکشدش تازه من زبون ریزیم بهتره خلاصه علارغم مخالفت همه سوسونو کوتاه نمیاید

بیرون از جلسه رییس پیل به سوسونو میگه آخه بی کاری میخوای بری اونجا خیلی تسو از تو خوشش میاد سایونگ هم میگه بزار من تنها برم تو میای اونجا یه دفعه تسو گروگان بگیردت میدونی چه دردسری برامون درست میشه (از بابت جومونگ) سوسونو میگه اگه کسی به غیر از من یا جومونگ بره اونها پیشنهادمون رو قبول نمیکنن باید که برم .سوسونو میره و رییس پیل به سایونگ مگه چقدر اون لجبازه باید جلوش بگیری و اگرنه نوه هام یتیم شدن ممکنه دو تیم بشن سایونگ میگه خودت میگی لجبازه چی بهش بگم

سوسونو آماده رفتن و خدا حافظی میشه که جومونگ براش نگرانی در میکنه سوسونو میگه خواسته تو از طرف خدایانه اونها هوامو دارن و راه میوفته

و میرسه بویو که تسو میاد استقبالشو میگه فکر کردی جنگ تمام شد ورداشتی اومدی اینجا بدم بکشنت سوسونو میگه اگه میترسیدم که نمی اومدم اینجا، اومدم پیام جومونگ رو بدم ولی گفتن به بچه ها نگیم

یانگ جو هم به گوموا میگه شما که جنگ نمیکنید من افرادمو بردارم برم خونمون گوموا هم میگه راست میگی برو به سلامت که یانگ جو میگه همین ، برم اینطوری که اتحادتون با هان شکسته میشه تازه دربار سلطنتی هم منو مجازات میکنه گوموا میگه جهنم اگه شد بهت کمک میکنم فقط برو شررت کم که همین موقع تسو میاد اونجا و خبر اومدن سوسونو رو میگه

سوسونو به سایونگ یه بغچه میده و میگه تا من با گوموا حرف میزنم تو اینو یه طور برسون دست بانو یوهوا که همین موقع سونگ جو میاد سوسونو رو میبره پیش گوموا

سایونگ هم به سونگ جو میگه میشه من برم دیدن یوهوا میخوام از طرف جومونگ بهش سلام برسونم که سونگ جو میگه اصلاً و ابداً سایونگ میگه لااقل این ابریشمها که جومونگ برای لباس دوختن یوری فرستاده بده بهش که سونگ جو قبول میکنه

سوسونو پیام جومونگو به گوموا میده که اونهم میگه ما این همه با هم جنگ کردیم حالا این پشنهاد رو داده در عوضش چی میخواد اصلاً اگه من قبول کنم مردم بهم میخندن سوسونو میگه ما هیچی قصد و قرضی نداریم جومونگ به خاطر مردم بویو که گرسنگی میکشن میخواد کمک کنه اونهم به پاس قدرانی از زحماتی که شما برای بزرگ کردنش کشیدین ، ما که با شما دشمنی نداشتیم شما با ما دشمنی دارین که گوموا میگه باشن تا فکرهامو بکنم

سوسونو هم که به خیال خودش فضا رو تلتیف شده میبینه و به خاطر اینکه محبتی به جومونگ کرده باشه در میاد میگه به درخواست دیگه من دارم اونم اینکه این بانو یوهوا و سویا بفرستین با من بیان جولبون گناه دارن که همه چی خراب میشه و گوموا که اوغاتش تلخ شده میگه دیدی گفتم جومونگ شرط برامون گذاشته برو بیرون ببنیم که هر چی سوسونو میگه این ایده نو ظهور خودم بود گوموا قبول نمیکنه

اونطرف تسو و ملکه در مورد اومدن سوسونو فلاسفه بافی میکنن سولان میگه صد رد صد به خاطر زن و بچه اش سوسونو رو فرستاده که ملکه میگه اون مثل تو خنگ نیست یه چیز دیگه تو سرشه تسو هم میگه این درسته یه کلکی تو کاره همین موقع سونگ جو هم میاد اونجا و جریان رو میگه

تسو هم که میبینه باباش هنوز تصمیم نگرفته سریع بلند میکنه میره پیشش و میگه این بهترین فرصت که جواب نهایی رو مذاکره ای کنیم و جومونگ رو بکشیم

که خودش میره پیشش سوسونو و میگه بابام گفته که فقط به جومونگ جواب میده برو بگو خودش بیا اینجا ببینیم سوسونو میگه بیاد اینجا که شما بکشیدیش البته میدونم بابات از این کارها نمیکنه ولی از تو میترسم تسو میگه خوب نکنه میخواید بابام بلند کنه بیاید جولبون دیدن جومونگ سوسونو میگه نه محل مذاکره باید تو یه منطقه بی طرف باشه تسو هم روستای یونگ چون نزدیک مرز رو انتخاب میکنه و میگه منتظر باشین

سویا هم سریع میپره پیش یوهوا و میگه سوسونو اومده اینجا تا پیام جومونگ رو به شاه بده حتماً برای ما هم پیام فرستاده که یوهوا هم ندیمه سویا رو میفرسته تا اون بیار پیشش همین موقع سونگ جو میاد اونجا و بغچه جومونگو بهش میده و میگه اینها ابریشمه که جومونگ فرستاده تا برای یوری لباس بدوزین

سونگ جو میگه بالا غیرتن به کسی نگین اینو من اوردم و میره یوهوا هم بغچه رو باز میکنه و سط یکی از پارچه ها نقشه میسر مخفی قصر (همون مسیر زیر زمینی که ورودیش نزدیک قصر ماوریونگ بود) رو که سوسونو براشون گذاشته پیدا میکنه

یکی از نکات مبهم فیلم اینکه ندیمه یوهوا دنبال سوسونو میگرده معلوم نیست چطور به دادستانی که الان بی صاحب شده میره و از دور میبینه تسو به افراد گارد میگه وقتی به روستای یونگ چون محل مذاکره رفتین شر جومونگو کم کنید که اونهم موضوع رو میفهمه (همون قضیه چراغی که ایزد برافروزد ...)

و سریع میره به یوهوا خبر میده یوهوا هم به سویا جریان رو میگه و میگه جول و پلاست رو جمع کن همین امشب باید از قصر بزنیم بیرون و نقشه تسو رو به جومونگ بگیم

هوانگ دن هم به یونگ پو میگه حالا که حمله منتفی شده دیگه موندن من اینجا فایده نداره باید برگردم چانگ ان و گزارش گندهایی که یانگ جو بالا اورده رو به امپراطورمون بدم تو هم حواست باشه بابات رفت دیدن جومونگ یه دفعه هوایی نشه که دیگه نه من نه شما

یونگ پو هم به ماجین میگه نکنه همون شه که هوانگ گفت و بابام با جومونگ صلح کنه و وقتی میفهمه تسو هم میخواد با گوموا بره میگه آماده شو ما هم باهاشون بریم تا عقب نمونیم

 

سوسونو برمیگرده گیرو و میره داخل که هیوبو جلوی سایونگ رو میگیره و میگه چقدر خوشحالم که سالم برگشتی آخه شبها خوابم نمی برد اونهم میگه این خاله زنک بازیها چیه جلوی همه آبرمون رو بردی تو اگه اینطور نگران من بشی بعداً چطور میخوای کمک جومونگ ملت بزنید و میره داخل که حال هیوبو گرفته میشه

سوسونو به جومونگ میگه قرار شد گوموا و تو برین روستای یونگ چون اونجا با هم مذاکره کنید البته نمیگه که چه گندی زده جومونگ میگه میدونستم همینطوری قبول نمیکنه ولی نترس من گوموا ور متقاعد میکنم  سوسونو هم بهش میگه راستی نقشه اون میسر مخفی قصر رو به مامانت دادم اگه عرضه داشته باشن میتونن فرار کنن بیان جولبون

تسو هم با افرادش نقشه کشتن جومونگ رو هماهنگ میکنه و به ناور میگه چون طرفین ارتش با خودمون نمیبریم تو با افرادت لباس مبدل میپوشین و کار جومونگ رو تمام میکنید

اونطرف هم بحث افراد جومونگ در همین رابطه است تا اتفاقی برای جومونگ نیوفته خلاصه قرار میشه اویی و موگول برن روستای یونگ چون و اوضاع منطقه رو بررسی کنن

جومونگ هم به حرفهای سوسونو فکر میکنه و این بار به دلش بد افتاده و پیش خودش میگه اینها که چند دفعه بی عرضه بازی در اوردن نتونستن فرار کنن اینبار اگه اتفاقی برای یکیشون نیوفته چقدر خوب میشه

شب میشه و یوهوا مقدمات فرار رو آماده میکنه که ندیمهای ماوریونگ میان اونجا میگن حاج خانوم باهات کار داره و باهاشون راه میوفته که وسط راه میگه من یه کادو برای ماوریونگ گذاشته بودم یادم رفت بیارمش شما برین تا من بیام

اما پشت بندش گوموا برای دیدن یوهوا میاد به قصرش که میفهمه رفته پیش ماوریونگ سونگ جو میگه این روزهای زیاد برای جومونگ دعا میکرده که گوموا بی خیال نمیشه و میره معبد که ماوریونگ میگه قرار بود بیاد اینجا ما هم منتظرشیم

اما یوهوا که پیچونده با سویا از طریق راه مخفی از قصر میزن بیرون

سونگ جو به گوموا میگه تمام قصرو گشتیم ولی اثری ازشون پیدا نکردیم همین موقع تسو هم میاد اونجا که گوموا بهش میگه این بانوان معذب ما دوباره فلنگو بستن افراد رو بفرست دنبالشون

سونگ جو هم نارو رو برمیداره و میره دنبالشون البته اگه جای نارو و سونگ جو عوض شه درستتره. اونطرف یوهوا و اهل بیتش در حال فرارن ولی چشمشون پشت سرشونه

بوی یوم میاد پیش جومونگ که اونهم بهش میگه میخوام به قول و قراری که با هم گذاشتیم عمل کنم برو افرادت رو بیار اینجا ساکن شین خودت هم اگه خواستی بیا برای من کار کن که بهت نیازمه که اونهم قول وفادری رو میده

صبح میشه و متفررین از ترس تا صبح رو یه ضرب میکوبن که وسط راه سویا پاش پیچ میخوره یوهوا بلندش میکنه و میگه داریم به رودخونه میرسیم و چیزی نمونده از اونجا با قایق یه راست میرم جولبون . اما یدفعه نارو وسونگ جو تازه (با اسب بودن مثلاً ) جلو راهشون سبز میشن که اونهاهم مجبور میشن مسیر رو برگردن

وسط راه یوهوا با توضیح دادن اوضاع به سویا میگه من خودمو به سربازها نشون میدم و سرشون رو گرم میکنم تا شماها فرار کنید سویا هم هر چی اسرار میکنه فاید نداره و یوهوا میگه زودتر بدوین که جون جومونگ در خطره و حرف اضافه هم نداریم سویا هم با یوری یه احترام کامل (سانسوری) به منزله خداحافظی به یوهوا میزارن یوهوا هم که میدونه این آخرین دیدارشونه به سویا میگه تو از روزی که با من آشنا شدی به خاطر من همه اش توی غذاب و سختی بودی اگه دوباره همدیگه رو دیدیم اونوقت که میتونیم به زندگی لبخند بزنیم حالا زود برو

سویا هم راه رو ادامه میده . یوهوا و ندیمه اش هم برمیگردن عقب که نارو و سونگ جو  میبینندشون و وسط جنگل راهشون رو میبندن

نارو اول از یوهوا میپرسه سویا کجاست که وقتی میبینه حریفش نمیشه و چیزی بهش نمیتونه بگه میره سراغ ندیمه که حسابی ترسیده و شمشیرو میزاره زیر گلوش که وقت جواب نمیشنوه میکشدش و به سونگ جو میگه یوهوا رو ببر قصر من هم میرم دنبال سویا و یوری

سویا هم داره سلانه سلانه فرار میکنه که وقتی نارو رو میبینه قایم میشه بعد که میاد فرار کنه از شانسش پاش دوباره پیچ میخوره و غلتون غلتون از جاده میوفته پایین و بی هوش میشه یوری هم  گریه اش میگیره

یوهوا رو میبرن قصر و گوموا بهش میگه خبر مرگمون گفتم که وقتی موقعش شده یوری و سویا رو میفرستن برن پیش جومونگ چرا این کارها رو با من میکنی یوهوا که حسابی سیم آخر رو دستش گرفته میگه اره حتماً وقتی کشتیش این کارو میکنی چیه فکر کردین من خبر ندارم گوموا میگه غلطت کرده هر کی بخواد این کارو بکنه یوهوا که دیگه صبرش تمام شده هر چی تو دلش میریزه بیرون و میگه جومونگ با صداقتش میخواست به شما کمک کنه ولی شما میخواید با سوء استفاده از این فرصت اونو بکشین شما عقل و هوشتون رو از دست دادین جومونگ هیچوقت به بویو حمله نمیکنه اگه هم بخواد این کارو بکنه من جلوش میگیرم گوموا میگه وقتی اون میخواد اعتبار چوسان قدیم رو با بازپس گیری سرزمینها برگردونه یعنی اینکه میخواد بویو رو بیاره زیر سلطه خودش یوهوا هم کم نمیاره و میگه شما یادتون نمیاد اون موقع که با هموسو ارتش دامول رو رهبری میکردین همین کارو میخواستنی بکنید شما برای اینکار هموسو و ارتش دامول رو انداختین جلو گوموا هم کفری میشه و میگه دهنتو ببند .در حاشیه این سکانس  سرخ شدن لبهای یوهوا از همین الان برای خون بالا اوردن تو چشم میاد

یوهوا حرف آخر رو میزنه و میگه اگه دیگه نتونم جومونگ رو ببینم دیگه نمیخوام پیش تو بمونم و میاد که بره گوموا شمشیر رو میکشه و میگه صیر کن ببینم و میره جلوش میگه گفتم که اگه شده بکشمت نمیزارم از پیش بری یوهوا هم میگه بکش من فقط جسمم پیش توه ولی روحم پیش جومونگ و هموسوه که گوموا شمشیر رو میکشونه به تن یوهوا

یوهوا هم میوفته روی زمین آهنگ سکانس درد و رنج گداشته میشه و گوموا که تازه به خودش اومده اونو توی بغلش میگیره و شروع میکنه گریه کردن و میگه غلط کردم نباید بمیری و از این حرفها ولی یوهوا تو بغلش به تاریخ می پیونده

کلیپ مربوطه

کلیپ کیفیت بالا:   پارت اول       پارت دوم

من باب توضیح و تکرار مکرارت عرض میشه که کلیپها به دلیل داشتن زیرنویس فارسی سنگین حجم شدن

اونطرف یوری اینقدر بالا سر سویا گریه میکنه تا سویا به هوش میاد و با اون پای پیچ خورده یوری رو بغل میکنه و راه میوفته ولی بین راه میخوره به پست سربازهای هوانگ که در راه برکشت به هیون تو هستن که اوناهم بهش مشکوک میشن و دستگیرش میکنن میبرندش پیش هوانگ

هوانگ میگه تو کی هستی و چه کاره ای اونهم میگه من از بویو فرار کردم و اسمم گومه و شوهرم هم مرده هوانگ که از سویا خوشش اومده میگه حالا که بی سرپرست شدی با خودم میبرمت هیون تو و میگه یوری رو ازش بگیرن تا فرار نکنه

جومونگ هم سوسونو و داردسته رو برمیداره و سمت یونگ چون راه میوفته که اویی و موگول میان اونجا و میگن دیگه لازم نیست برین سر قرار و اویی هم با چشم گریان و حالت دق مرگ کننده میگه یوهوا و سویا و یوری وقتی داشتن از بویو فرار میکردن کشته شدن

فایل ورد مربوطه

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 تیر 1388    | توسط: hamed hamed.k    | طبقه بندی: سریال افسانه جومونگ،     |
نظرات()