قسمت شصت و هشتم : زره فولادی هدیه ای از طرف خدایان

بقیه در ادامه مطلب

قسمت شصت و هشتم : زره فولادی هدیه ای از طرف خدایان

 

نظر به اینکه غم از دست دادن عزیزان شوک بزرگی به جومونگ وارد کرده اونهم میره همون رودخونه همیشگی تا افق نگاری کنه و یاد حرفهای مامانش میوفته که گفته بود وقتی بویو رو ترک کردی باید همه چیو فراموش کنی و  انتظار چنین روزی رو داشته باشی و مهم هدفت والاته نه ما و چون می طلبه در اینجور مواقع یکی جومونگ رو بپاه مثل هیشه سوسونو میاد اونجا و از دور همه چیو می نگارد

  

در همین راستا تمام افراد جومونگ بسیج میشن تا زنده یا مرده سویا و یوری رو پیدا کنن و جستجو تا شب ادامه پیدا میکنه که به سرانجامی نمیرسن

 

جسا و همراهاش که رفته بودن اطراف روخونه رو بگردن یه لنگه کفش از یوری پیدا میکنه و میده به ماری و میگه فقط همینو پیدا کردیم جسدشون رو ممکنه آب برده باشه طبق معمول دوباره اویی احساسی میشه و میگه باید به بویو حمله کنیم و انتقام بگیریم جسا هم میگه دوباره جو گرفتت میخوای کار دستمون بدی اینبار ماری هم احساس میگیردش و میگه اونها اینطورر جواب محبت ما رو دادن این یعنی اعلان جنگ شماها اگه از جنگ میترسین میدون رو خالی کنید و دوباره بینشون اختلاف و بحث بالا میگیره که بویی یوم  میگه شما کله گنده ها خجالت نمیکشین توی این وضعیت مثل بچه ها میخواین دعوا کنید همین کارهاتون روحیه افراد رو پایین میاره

گوموا تصمیم میگیره یوهوا رو تو کوهستان بنیاگذار که محل دفن شاهان و ملکه های بویوه (دفن پودرشون !!) و طی مراسم تدفین ملکه ای دفن کنه ملکه هم وقتی میفهمه میگه میبیند برای بعد از مرگمون هم اسباب غذابمون رو فراهم کرده و بلند میکنه میره دیدن گوموا تا اعتراض کنه

میره پشت در اتاق گوموا که سونگ جو میگه دستور دادن کسی رو نبینن ملکه هم از همون جا اعتراض میکنه و فریاد میزنه که جا مرگ منو میخوای بدی به اون و در آخر غش میکنه و تسو میگه بلندش کنید ببرینش تو اتاقش

یونگ پو که حسابی به خاطر مامانش جو گیر شده احساس بزرگی میکنه به تسو میگه تو نمیری من میرم با بابا حرف بزنم و سونگ جو رو میندازه کنار میره داخل که میبینه باباش حسابی عذاب وجدان گرفته و حال خودشو نمیفهمه و طبق معمول حالت گرفته میاید بیرون و میگه بدبخت بابام چه غذابی میکشه

دل نگرانها میرن بالا سر ملکه و سولان خاله خاک انداز میگه یوهوا مادر یه خائنه به جای اینکه سرشو ببرن میخوان براش مراسم بگیرن تسو میگه ما اونها رو گروگان گرفتیم و اگه مردم بفهمن گروگانهامو رو کشتیم صداشون در میاد و به مادرش میگه شما نگران نباش الان مجبوریم براش مراسم بگیریم تا صدا مردم بخوابه ولی من سر شوهرش که هموسو بود رو بریدم چه برسه به زن زپرتیش (سر پودر شده !!) بعدش هم نوبت به سر جومونگ میشه شما فقط صبر کن بزار به تخت برسم

ماری و جسا میرن پیش جومونگ که چشم انتظارشون بوده اونها هم میگن قراره یه مراسم تدفین پنچ روزه برای یوهوا تو کوهستان بنیانگذار بگیرن ما هم فقط یه لنگه کفش که مال یوری بوده رو پیدا کردیم جسا میگه تمام رودخونه و زمینهای اطرافش رو کشتیم ولی جسدشون رو پیدا نکردیم ماری هم جومونگو متقاعد میکنه که اونها تا الان دیگه باید مرده باشن جومونگ میگه خوب خسته نباشید برید بیرون و خودش هم گریه اش میگیره

بعش هم به اویی میگه آماده شو تا با هم بریم کوهستان بنیانگذار به کسی هم چیزی نگی اویی هم به کسی چیزی نمیگه و ماری میگه ممکنه بخواد بره بویو حواست بهش باشه بی فرمانده نشیم

در کوهستان هم همه مقدمات برگزاری مراسم رو فراهم میکنن

گوموا هم چند روزه اعتصاب غذا کرده و جسد یوهوا رو از خودش دور نمیکنه به سونگ جو میگه سربازهای دور چادر رو از اینجا دور کن ممکنه جومونگ بخواد بیاد با مامانش خداحافظی کنه .سونگ جو هم سربازها رو مرخص میکنه و میگه من خودم اینجا رو دارم شما برین

جومونگ و اویی هم سمت کوهستان راه میوفتن و وقتی میرسن برای اینکه شناخته نشن صوتشون رو میپوشونن که همون اول سونگ جو بهش میگه بیا برو بالا سر جسد مامانت گوموا منتظرته

جومونگ وارد چادر میشه که باد تو چادر میوزه و آتیشها رو خاموش میکنه .جومونگ به گوموا میگه شما پشنهاد من برای کمک به بویو رو رد کردین و باعث مرگ خانواده ام شدین دیگه بی خیال مادرم شین و جسدشو بدین ببرم تا باهم جنگ نکنیم گوموا میگه منو از جنگ میترسونی اینقدر میجنگیم تا یکمون کشته شه اگه میخوای جسد مامانت رو ببری باید از نعش من رد شی تازه اونوقت سرباز میریزن اینجا و میکشنت بیا شر درست نکن مثل یه بچه خوب از مامانت خداحافظی کن رو پی کار رو زندگیت .جومونگ هم که میبینه راهی نداره یه احترام خیلی کامل به مامانش میزاره و از اونجا میره

فردا صبح الطلوع مراسم تدفین (سوزوندن) جسد یوهوا برگزار میشه و جومونگ هم همزمان از دور روی صخره خداحافظی نهایی رو میکنه .حسن مرگ یوهوا علاوه بر نجات جومونگ اسباب ناراحتی گوموا برای اینکه به جولبون لشکر کشی نکنه رو فراهم میکنه که در نوع خودش کمک بزرگی به جومونگ و جولبونه

جومونگ بر میگرده جولبون توی اردوگاه ارتش و اویی رو میفرسته گیرو که وقتی جریان رو میگه هیوبو دعواش میکنه سوسونو هم میگه باید برای از دست رفتگان مراسم بگیریم تا از تو دل جومونگ در بیاریم (البته اینجا سویا رو با لقبی که برای ملکه است یاد میکنن!!)

و خودش بلند میکنه میره اردوگاه ارتش پیش جومونگ که ناامیده شده تا بهش دلداری بده و میگه اینطور گوشه عزلت نشین مردم امیدشون به توه جومونگ میگه ولمو کن بابا ، پدرم وقتی مرد نمیشناختمش حتی عرضه نداشتم که جون مادرم و خانواده مو نجات بدم آخه منو چه به رهبری جولبون سوسونو میگه اونها وقتی داشتن فرار میکردن کشته شدن میخواستن بیان اینجا تا بهت بگن تسو میخواست تو رو بکشه اونها جونشون رو برای نجات تو و کمک به گوگوریو از دست دادن تو نباید خون اونها اینطور حروم کنی

 

فردا صبح مراسمی نمادین با حضور جومونگ برای یوهوا برگزار میشه . وسط اجرای مراسم یه پرنده که نامه بی گوم سون به پاش بسته شده اونجا میشینه که برای جومونگ تو نامه نوشته بیا کارت دارم .  جای کبوتر چه پرنده هایی براشون نامه میبره!

اونهم سریع با اویی بلند میکنه میره کوهستان که میبینه بی گوم سون با یه صندوق منتظرشه .بی گوم سون میگه صندوق رو باز کن توش یه زره مربوطه به یکی از شاهای چوسان میشه و بهش میگه به پاس متحد کردن بدون خونریزی جولبون حالا شایسته داشتن گنج دوم از گنجینه های مقدس هستی و یه کتاب هم تو صندوق هست که بهش میده و میگه این کتاب شامل راز ارتش آهنی چوسانه بعد از اینکه راز زرهشون رو فهمیدی میتونی آخرین گنجینه مقدس رو بدست بیاری

  

اینها هم رزه میرن جولبون و جومونگ به موپالمو میگه این زره ارتش چوسان بوده نظرت چیه موپالمو هم میگه این زره فولادیه و ضد ضربه است جومونگ میگه فرمول ساختش تو این کتابه ولی رمزی نوشته شده باید اول رمز گشایی بشه

نارو سونگ جو رو پیش تسو میبره و تسو بهش میگه جومونگ اومده بود مراسم تدفین به نظرت میشه نیومده باشه وزیر بالگوئه هم سرش داد میزنه و میگه خاک بر سرت که گذاشتی اون زنده بمونه چرا نکشتینش سونگ جو میگه روم سیاه نمیتونم بگو تسو بهش میگه خوب برو

وزیر بالگوئه به تسو میگه دیدی بهترین شانس برای کشتن جومونگ چطور پرید این بابات به خاطر یه زن عقلشو از دست داده نارو هم میگه نمیشه دست رو دست گذاشت شما باید دوباره قدرت رو تو دست بگیرید وزیر بالگوئه میگه تو بایست کنار من خودم موضوع رو با مقامات مطرح میکنم ببینم اوضاع چه جوریهاست

جلسه تشکیل میشه و  تسو در مورد بیشتر شدن خشم جومونگ و احتمالاً حمله به بویو میگه که  باید مرزها رو تقویت کنن وزیر بالگوئه هم سر رشته کلام رو دست میگیره و میگه شاه  زد بانو یوهوا رو گشت الان هم به خاطر این کار دیوانه شده ممکنه صدای مردم در بیاد باید تا کشور نابود نشده زمام امور رو بدیم دست تسو  اما خرزوخان مخالفت میکنه و میگه دوباره حال هوای قدرت به سرت زد تو اگه میخوای کمک بویو کنی به عنوان ولعهید کمک بابت کن تسو هم که میبنه اوضاع داره خراب میشه میگه نترس کی گفته الان میخوایم جا بابامو بگیرم من که قراره شاه بشم عجله ای ندارم

ماجین خبر رو به یونگ پو میده و میگه جای نگرانی نیست وزیر بو زد رو پوزشون یونگ پو میگه خنگه تا کی فکر کردی حرف وزیر اعظم رو گوش میدن همینطوری بشینیم خود بابام این کارو میکنه ولی ایندفعه فرق داره و من نمیزارم و میگه بلند کن بریم هیون تو دیدن هوانگ

بیرون از جلسه ژنرال هوک چی به وزیر بو در مورد افکار تسو هشدر میده و میگه ممکنه دوباره بخهواد کودتا کنه که همین موقه متوجه میشن چند تا افراد گارد رو دستگیر کردن و میبرن دادستانی

اینها هم میرن دادستانی که میبینن سونگ جو میخواد بکشدشون و میپرسن جریان چیه سونگ جو میگه این نامردها رفتن گزارش تمام کارهایی که عالی جناب کرده رو به تسو گزارش دادن وزیر بو هم کفری میشه و میگه غلط کردن پدر سوخته ها همین الان بکششون تا عبرتی برای عوام بشه

سوسونو هم به افرادش میگه اگه موپالمو بتونه زره فولادی بسازه ما هم میتونیم گروه سواره نظامون رو راه اندازی کنیم و چان سو و ینگ تگ رو میفرسته تا میتونن سنگ آهن بخرن  و در مورد سایونگ میپرسه که میگن چند روزه خودشو تو اتاق حبس کرده و بیرون نمی یاد

 

موپالمو هم هر چی کتاب رو سر و ته و اینطرف اون طرف میکنه به سرانجامی نمیرسه و میگه من که از این سر در نمیارم هیوبو میگه من یه نفر رو تو جولبون دارم که فقط کار اونه رمز کشایی کنه بعداً میفهمید کی رو میگم

اما اون یه نفر سایونگه که از چند روز قبل مشغول مکاشفت شده که هیوبو براش غذا میاره و قربون صدقه اش میره سایونگ هم میگه چه خبره اینقدر به من میرسی اونهم میگه هیچی نگران تو بودم هر چی خواستی بگو من برات بیارم و سریع میزنه بیرون

در هیون تو سویا دوباره اقدام به فرار میکنه که میگیرنش و هوانگ هم بهش میگه اینه جواب محبتهای من اگه دفعه دیگه فرار کنی میدم بچه اتو بکشم و دستور میده ببرنش

همین موقع یونگ پو برای دیدن هوانگ میاید اونجا که سویا سرشون میگیره پایین و از اونجایی که شعاع دید کره ایها نیم متره یونگ پو هم متوجه موضوع نمیشه

یونگ پو به هوانگ میگه وضع بویو و بابامو که میدونی تو بیا کمکم کن تا تسو زمام امور رو بدست نگرفته من قدرت رو تو دست بگیرم تا بدرد هم بخوریم هوانگ هم میگه این کار که بچه بازی نیست در مودرش فکر میکنم ببنیم چی میشه

سایونگ بالاخره رمز کتاب رو پیدا میکنه میره پیش موپالمو و میگه بلند شو شروع کن که رمز ساخت آهن سبک و قوی رو پیدا کردم که اشک شوق تو چشم موپالمو جمع میشه و تا صبح رو بیدار میمونه و مشغول ساختن زره میشه

سایونگ خبر موفقیت رو به جومونگ و سوسونو میده و اونها رو هم حسابی خوشحال میکنه

بالاخره صبح میشه و موپالمو زره رو که اینبار سبکه رو میسازه و برای آزمایش میبره پیش جومونگ اونهم هم خودش یه تیر میزنه به زره که کمانه میکنه و موجی از شادی اونجا پدید میاد جومونگ هم میگه حالا وقتشه که ساختن رزه آهنی رو شروع کنیم . البته برای جومونگ و دار دسته اش که هیچکس!! قادر نیست حتی یه ضربه هم بهشون بزنن لوزم پوشیدن این زره ها جای سواله

البته دستاوردها به همین مورد ختم نمیشه و جومونگ سری به کارگاه میزنه که بچه کوچیک هایی که موپالمو برای آینده نگری روشون سرمایه گذاری کرده به معجون برای محافظت پوست از سرما میسازن و میدن جومونگ ، جومونگ هم خوشش میاد میگه ایول بابا به همتون که این بین موپالمو حسابی از شاگردهاش دلجویی میکنه

جومونگ هم همه رییسها رو جمع میکنه و دوباره جو میگیردش که یه سخنرانی پر فراز کنه و میگه حالا که زره فولادی ساختیم قدرت و استحکامون بیشتر شده وقتش که ما به هانیها حمله کنیم و اونها رو از سرزمینهامون بیرون کنیم

فایل ورد مربوطه

قسمت شصت و نهم : معامله قابل تأمل

نوشته شده در تاریخ شنبه 20 تیر 1388    | توسط: hamed hamed.k    | طبقه بندی: سریال افسانه جومونگ،     |
نظرات()