قسمت هفتاد و هشتم : تواضع و فروتنی در مواجه با سرنوشت

بقیه در ادامه مطلب

قسمت هفتاد و هشتم : تواضع و فروتنی در مواجه با سرنوشت

 

جومونگ بلند میشه یوری رو بغل کنه ولی یوری که ول کن ماجرا نیست میره عقب و میگه امشب من باید بفهمم شما چرا من و مادرمو ترک کردین که اینقدر سختی بکشیم ترسیدن مانع رسیدن به هدفت بشیم جومونگ هم میخواد یکی بزن تو گوش یوری ولی نمیتونه گریه اش میگیره و میگه اره من خاک بر سر مقصرم که شما تو این وضع افتادین

 

هیوبو که میبینیه جومونگ بدجور قافیه باخته میره لنگه کفش یوری رو میاره و میگه این لنگه کفش توه مثل لنگه کفش سیندلار شده اون موقع که تو و مادر از جولبون فرار کردین ما بابامون در اومد تا همه جا رو دنبالتون کشتیم ولی فقط همینو پیدا کردیم و احتمال دادیم مرده باشین بابات توی این پانزده وقتی یاد تو میوفته همه اش این لنگه کفش رو توی دستش میگرفت ، اینهمه که از این موضع غذاب میکشید از جنگ و زخمی شدن درد نکشید خلاصه سکانس با احساسات غلیظتری همراه میشه و گریه نقل محفل میشه یوری هنوز بی خیال نشده و میگه معلومه شما یه کاری کردین که مادر دنبالتون نیومده جومونگ یاد سویا میوفته و میگه حالا مامانت کجاست

جومونگ اویی و موگول رو احضار میکنه که اونها هم با دیدن یوری جا میخورن و فکرشون میره دوباره سراغ تسو که هیوبو میگه بابا این یوریه ولش کنید بنده خدا رو و بعد از تفهیم ماجرا جومونگ میگه آماده شین همین امشب میرم بویو دنبال سویا میگردیم اونها هم هر چی با اومدن جومونگ مخالفت میکن فایده نداره و جومونگ میگه من دیگه طاقت اینجا مونم ندارم میخوام خودم برم دنبال زنم همین الان راه میوفتیم که وقت نداریم

هیوبو هم میره پیش رفقا یوری و جریان رو بهشون میرسونه و میگه آماده شین باید با یوری و باباش برین جایی اونهام کم مونده بال در بیارن خلاصه همون موقع شب جومونگ اویی و مولگول رو برمیداره و با یوری سمت بویو راه میوفته

سوسونو هم که طبق معمول موقعیتهای اینچنینی نگرانی بهش الهام میشه بلند میکنه میره دیدن جومونگ که بهش میگن بدون اینکه چیزی بگه دیشب از قصر زده بیرون سوسونو هم میگه هیوبو رو احضار کنن

خبر به بقیه هم میرسه و اونهام هم جلسه میگیرن و گیر میدن به هیوبو که چرا گذاشته جومونگ بره بویو هیوبو میگه برید بابا من خودم خبر رو شنیدم دست و پامو گم کردم چه برسه به جومونگ که بچه اشو دیده بود میخواستین چه کار کنه ماری میگه باید یه فکر اساسی به حال این موضوع بکنیم جسا میگه حالا چطور به سوسونو بگیم خود یوری رو بگو که حالا سر ولیعهدی چه دعواهایی بشه خلاصه همه میرن تو فکر که خبر میرسه سوسونو با هیوبو کار داره

هیوبو هم میره پیش سوسونو که سوسونو بهش میگه جومونگ کجا رفته که کسی نمیدونه تو مثلاً محافظشی چطور نمیدونی کجاست میری هر جا رفته سراغش که هیوبو میگه همچین دست خالی هم نرفته و جریان رو بهش میگه سوسونو هم دلش هوری میریزه پایین و چشمهاش تا شعاع ممکنه گرد میشه ولی سریع به خودش میاد و میگه با این حال ممکنه تو خطر باشه چرا افراد بیشتری باهاش نفرستادی

سوسونو که حالا قضیه خنجر شکسته براش رو نمایی شده میاید بیرون و نمیدونه چطور موضوع رو برای خودش حلاجی کنه و الان تازه باید یادش بیاد که اون روز چه کولی بازی سر یونگ پو در اورد

یونگ پو و ماجین (پت و مت) هم توی زندان یودونگ منتظرن تا یکی بیاد کمکشون که یونگ پو وقتی میبینه فایده نداره خودش دست به کار میشه و سیبل نگهبانه رو چرب میکنه یه نامه میفرسته برای مامانش

ملکه هم تسو رو خبر میکنه و میگه دادشتو دارن توی غربت میکشن باید نجاتش بدی واگرنه شیرمو حلالت نمیکنم تسو هم بر خلاف میلش قبول میکنه

در همین راستا جلسه ای با وزرا گذاشته میشه و وزیر بو میگه درسته که با گوگوریو صلح کردیم ولی هنوز هانیها برای جنگ نیومدن باید اونها رو هم راضی نگه داریم تا این بین از هر دو تاشون استفاده ببریم من میرم یودونگ ببینم حرف حساب هوانگ چیه و یونگ پو رو آزاد میکنم

تسو هم که از یوری خوشش اومده بود (به عنوان یه قهرمان ملی!!) توی نگهبانها نمیبیندش و به نارو میگه سانگ چون کجاست برو بیارش ببینم

سویا و مادر توبوک هم در راه فرار هستن که از هر مسیر میرن میخورن به پست سربازها در ادامه حال سویا حسابی بد میشه و از هوش میره (خون بالا اوردن)

جومونگ و نفراتش میرسن بویو که خودشو و یوری توی پناهگاه میمونن و موگول و رفقای یوری رو میفرسته شهر دنبال سویا که اونها هم میان و میگن بار و بندیلشون رو جمع کردن رفتن موگول میگه حالا که قرداد همکارب با تسو بستیم بیاد از اونها کمک بگیریم که اویی میگه تسو رو میشناسی کافی بفهمه سویا زنده است تا دوباره برامون دسیسه چینی کنه یوری میگه من و مامانم هزار بار تاحالا از این فرارها داشتیم و برای هم نامه میزاشتیم من میرم خونمون و جاشو پیدا میکنم جومونگ که حسابی نگران یوریه میگه من باهت میام بابا تنها نباشی یوری میگه نترسید میرم سالم میایم

خلاصه یوری هم میره شهر خونه شون نامه سویا رو پیدا میکنه ولی تا میاد بره نارو و افرادش میریزن تو خونه و دستگیرشون میکنن

ولی توی راه موگول و اویی بهشون حمله میکنن و اویی بالاخره موفق میشه بعد از اینهمه مدت برای اولین بار یه زخم رو دست نارو بزنه ولی نارو هم بی کار نمیمونه و یکی میاره تو صورت اویی که اونهم یوری و رفقیهاشو برمیداره و فرار میکنه

 

نارو با همون وضع میره پیش تسو و جریان رو میگه تسو هم میگه ماوریونگ چرت و پرت زیاد میگه حتماً شما یه کاریش کردین که فرار کرده وای به حالت اگه برنگرده

سولان که من باب گرفتن انتقام از جومونگ به جایی نمیرسه میره پیش ماوریونگ و میگه این همه تلاش کردم تا شوهرم شاه بشه اما ورداشت الکی الکی با گوگوریو متحد شد من شبها خواب بابامو میبینیم تو باید جومونگو نفرین کنی ماوریونگ هم مجبور میشه قبول کنه

مادر توبوک و سویا میرن به غاری که برای یوری نوشته بودن جومونگ و یوری هم میان اونجا و جومونگ تا سویا رو تو اون وضع میبینه حسابی دلش میشکنه و میره بغلش میکنه که سویا از هوش میره

کلیپ مربوطه 

کلیپ کیفیت بالا

یون تابال و سایونگ میرن پیش سوسونو و میگن شنیدیم که زن و بچه جومونگ در قید حیاتن سوسونو میگه اره خوب که چی سایونگ میگه بحث دو تا زن داشتن جومونگ مهم نیست مهم اینکه که کدومتون ملکه باشین در ضمن وجود یوری برای بیرو و اونجو خطر داره و ممکنه دعوا شه سوسونو که عصبابی شده حرفشو قطع میکنه و میگه دوباره بحثهای خاله زنک بازی شروع شد از همین الان گفته باشم نبینم کسی بخواد دوباره به این بهونه دعوا و اختلاف راه بندازه که کلاهامون میره تو هم دیگه و به یون تابال میگه شما بگو چه کار کنم که از همین الان موضع گیریها شروع نشه

جومونگ هم سویا رو میاره قصر و حکیم هم اونو معاینه میکنه

موپالمو هم که روش با ارزش ذوب فولاد رو به سختی یاد گرفته بود داره تحربیاتشو به همین راحتی در اختیار اونجو میذاره تا شمشیر فولادی بسازه در همین اوضاف موسونگ میاد اونجا و جریان زنده بود یوری و سویا به موپالمو میده اونهم که که بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده سریع میره پیش یوری و ازش معذرت خواهی میکنه

هوانگ هم چند تا از افراد بدرد بخورشو جداگنه تمرین میده و بهشون میگه شماها باید برین گوگوریو و آهنگری اونجا و آهنگرهاشو نابود کنید چون قدرت اصلی گوگوریو آهنگری و سلاحهاشه

همین موقع وزیر بو و ژنرال هوک چی میرسن یودونگ که هوانگ بهشون میگه اگه برای مذاکره اومدین بهتون بگم جمع کنید بریم رد کارتون که ما داریم میایم جنگ وزیر بو هم بهش میگه پیاده شو با هم بریم شما با اون شاهکارتون باعث شدین ما با گوگوریو پیمان ببندیم واگرنه رابطه جومونگ و تسو مثل سگ و درویشه حالا ما یه پیمانی بستیم ولی اینطور هم نیست که به فکرت نباشیم اگه زمینشو جور کنی تو جنگ کمکت مکنیم هوانگ میگه بگو شرطتتو که وزیربو میگه یونگ پو رو آزاد کن و یه کم مواد غذایی و سلاح بهمون بده چون گوگوریو همین قولو بهمون داده

هوانگ هم قبول میکنه و خورزوخان میره زندان به یونگ پو میگه اگه میخوای درت بیارم باید تمام دارایی تو بدی بویو یونگ پو هم میگه جهنم همه چیم برای شما فقط منو در بیارن از اینجا

سوسونو هم برای تفهیم موضوع ، بیرو و اونجو رو میبره کنار رودخونه بیرو و به بیرو میگه این رودخونه رو میبینی اینقدر بزرگه که همه گوگوریو رو تغذیه میکنه بری همین بابای خدا بیامرزت اسمتو گذاشت بیرو تا مردم مثل رودخونه بهت نیاز داشتن بخورنت به اونجو هم میگه اسم تو هم یعنی آدم بزرگ و اندیشمند حالا که معنی اسمهاتون رو فهمیدین باید بگم که زن و بچه جومونگ زنده اند و اوردنشون قصر ولی این همه سال تو رنج و بدبختی بودن شماها هم باید اونها بپذیرین نبینم سر ناسازگاری بزارید همین موقع هیوبو میاد اونجا و به سوسونو میگه جومونگ کارت داره

جومونگ هم تا میاد جریان رو به سوسونو بگه سوسونو بهش میگه قدم زن بچه ات رو چشمم غصه چیو میخوری جومونگ که میبینه نصف راه جلو افتاده میگه باید زودتر بهت میگفتم ولی تا فهمیدم دیگه دستم خودم نبود رفتم  دنبالش الان هم بدجور مریض شده اگه مرد من خودمو نمی بخشم سوسونو با قیافه خندان و یه اقدام بشدت فداکارنه میگه انشالا که سلامتیشو بدست میاره و ملکه میشه ، من هم بهش خدمت میکنم چون باید سرنوشتمو قبول کنم الان کشور برای من مهمتر از همه چیه و دوست ندارم توی این وضعیت دوباره اختلاف و تفرقه بیوفته

بعدش هم میره بالا سر سویا که بی هوشه و حرفهای به شدت جانگدازانه میگه که من نمیدونم چه گناهی به درگاه خدایان مرتکب شدن که این بلاها سرم میاد ولی هر چی هست من قبول میکنم تو رو خدا هر چی زودتر خوب شو که جومونگ بدجور نگرانته و از این حرفها که حتی اشکش هم در میاد

حکیم باشی هم میره پیش جومونگ و میگه سویا بهوش اومده که جومونگ خوشحال میشه ولی اما میاره تو کار و میگه متاسفانه خوب شدنش دست بالایهاست من نمیتونم کاری کنم

جومونگ هم تا میشنوه میره بالا سر سویا که سویا بهش میگه وجود من باعث ایجاد تنش میشه بزار من برم جومونگ میگه اصلاً حرفشو نزن که تو نمیخواد نگرانی چیزی باشی باید زودتر خوب شی تا من جبران این سالها رو بکنم

اما بر خلاف برنامه ریزی سوسونو و جومونگ بذر فتنه انگیزی پاشیده میشه و از همین الان چی ریانگ عمه سوسونو به چان سو میگه دور و بریهای جومونگ میخوان یوری ولیعهد شه تو مراقب رفتار و حرکاتشون باش تا من بهت بگم

بچه ها سوسونو هم هنوز هیچی نشده از همین الان نگرانیشون گل میکنه که بیرو به اونجو هیچ نگرن نباش فرض کن یه وارث دیگه اضافه شده و برای اینکه از همین الان تکلیف رو روشن کنه یوری رو احضار میکنه و میزنه تو در طاقچه بالا گذاشتن که من بردار بزرگترم و تو بین من و اونجویی و از این قبیل حرفها که یوری اصلاً به دل نمیگیره

بعد از اسکان یوری در قصر قرار میشه آموزشهای لازمه شازدهی رو ببینه و توبوک و رفیقش هم قرار میشه محافظهای یوری بشن و مادرش هم ندیمه سویا ، مادر توبوک که تا الان میخواست سر به تن یوری نباشه میپره جلو تا یوری رو ماچ کنه که توبوک جلوش میگیره تا بیشتر آبرو ریزی نکنه

اما یوری که علاقه ای به قصر و اینجور لباسها نداره میره پیش موپالمو و میگه من میخوام تو آهنگری پیشت کار کنم موپالمو هم میره جریان رو به جومونگ میگه که این بچه خودته نه سوسونو که بخواد اونجا کار کنه ولی جومونگ میگه اون طول میکشه تا به شرایط جدید عادت کنه بزار اونجا کار کنه

 

یوری هم تو کارگاه مشغول میشه  که حال و هوای اونجا حسابی بهش میسازه و حتی شبها هم اونجا با کارگرها میخوابه

همون شب هم افراد هوانگ مخفیانه وارد کارگاه میشن و بعد از کشتن همه سربازها اونجا رو آتیش میزنن و فرار میکنن

موسونگ و موپالمو میان کارگاه که متوجه موضوع میشن و موپالمو هم سریع میره به جومونگ میگه کارگاه آتیش گرفته و کارگرها و یوری تو اونجا گیر افتادن و نمیتون بیان بیرون

فایل ورد مربوطه

کلیپ مربوطه 

کلیپ کیفیت بالا

نوشته شده در تاریخ شنبه 17 مرداد 1388    | توسط: hamed hamed.k    | طبقه بندی: سریال افسانه جومونگ،     |
نظرات()